تاکسی نوشت نیست 337
امروز علی آمده بود پیشم. گپی زدیم و آخر سر گفت نمی خواهی کار نشان دهی. گفتم حتما. مشغول نشان دادن کار بودم که رسیدیم به نقاشی های بزرگ تر. علی گفت:
- ناراحت نمی شی یه چیزی بگم؟
گفتم:
- نه.
- تو توی این کار هیچ نقشی نداشتی...
گفتم:
- فکر می کنی تصادفیه این بافت ها و رنگ ها؟
- خیلی سخته...
گفتم:
- آره خب.
سطل آب را گذاشت کنار. باز هم کار دیدیم.
- این عجب چیز عجیبی شده محمدرضا.
و باز هم کار دیدیم تا اینکه علی گفت دیگر ذهن اش یاری نمی کند و بعدا مابقی را می بیند. در همین بین موبایلش زنگ زد. چرخید تا برود موبایلش را بردارد٬ پایش گرفت به سطل و آب قرمز داخلش ریخت کف اتاق و سرازیر شد به سمت هال.
- آخ آخ چه گندی زدم.
و برگشت من را نگاه کرد. گفتم:
- می دونستم این اتفاق می افته!
- اگه می دونستی پس چرا نگفتی؟
گفتم:
- برو موبایلت رو جواب بده حالا...
داشتم کف اتاق را تمیز می کردم. علی برگشت و گفت:
- ها؟ چرا نگفتی؟
گفتم:
- بعضی وقت ها می دونی چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی نباید جلوش رو بگیری... باید واستی و نگاهش کنی... درست مثل همون نقاشیه که گفتی من هیچ نقشی توش نداشتم.