امروز علی آمده بود پیشم. گپی زدیم و آخر سر گفت نمی خواهی کار نشان دهی. گفتم حتما. مشغول نشان دادن کار بودم که رسیدیم به نقاشی های بزرگ تر. علی گفت:

- ناراحت نمی شی یه چیزی بگم؟

گفتم:

- نه.

- تو توی این کار هیچ نقشی نداشتی...

گفتم:

- فکر می کنی تصادفیه این بافت ها و رنگ ها؟

- خیلی سخته...

گفتم:

- آره خب.

سطل آب را گذاشت کنار. باز هم کار دیدیم.

- این عجب چیز عجیبی شده محمدرضا.

و باز هم کار دیدیم تا اینکه علی گفت دیگر ذهن اش یاری نمی کند و بعدا مابقی را می بیند. در همین بین موبایلش زنگ زد. چرخید تا برود موبایلش را بردارد٬ پایش گرفت به سطل و آب قرمز داخلش ریخت کف اتاق و سرازیر شد به سمت هال.

- آخ آخ چه گندی زدم.

و برگشت من را نگاه کرد. گفتم:

- می دونستم این اتفاق می افته!

- اگه می دونستی پس چرا نگفتی؟

گفتم:

- برو موبایلت رو جواب بده حالا...

داشتم کف اتاق را تمیز می کردم. علی برگشت و گفت:

- ها؟ چرا نگفتی؟

گفتم:

- بعضی وقت ها می دونی چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی نباید جلوش رو بگیری... باید واستی و نگاهش کنی... درست مثل همون نقاشیه که گفتی من هیچ نقشی توش نداشتم.