تاکسی نوشت نیست 265
باورش برای خودم سخت است. راستش نمی دانم این ماجرا را گفته ام یا نه... اما شب قبل از رفتن به مسافرت دلشوره دارم. نمی دانم چرا. روزهایی که با علی٬ دوستم٬ می رفتم کاشان عکاسی٬ وقتی علی می آمد ساعت ۵ صبح دنبالم٬ داشتم می مردم چون شب قبل دائم بیدار می شدم و ساعت را نگاه می کردم که نکند خواب بمانم. بالاخره راه می افتادیم. همین که شهر داشت کم کم در دشت حل می شد و جاده پدیدار٬ همه چیز تمام می شد. انگار نه انگار... می توانستم بروم و برنگردم. می توانستم برای همیشه بروم٬ گویی هرگز نبوده ام. اواسط راه وقتی کوه ها بازی شان می گرفت٬ همه چیز تبدیل می شد به خاطره٬ همه چیز و همه کس. به خودم فکر می کردم و می ترسیدم از اینکه می توانم به این راحتی دل بکنم.
عکاسی... این تنها دلیل برای رفتن بود. موسیقی تنها همراه بود. می شد ساعت ها با همدیگر حرف نمی زدیم. علی مشغول رانندگی و من غرق در کوه هایی که همچون دو معشوق درهمدیگر می آمیختند دود سیگار را از لای شیشه بیرون می دادم. روزهای سرد٫ روزهای گرم٬ روزهای بارانی و روزهای آفتابی را با یکدیگر تجربه کردیم. درباره خیلی چیزها هم حرف زدیم:
نقش پارچه.
نقاشی های سپهری.
بهمن محصص.
تاثیر طبیعت بر پالت نقاش.
امام محمدغزالی.
دریاچه نمک.
اما مگر می شود رفت و دیگر برنگشت... این مساله درطول مسیر همیشه همراهم بود. برمی گشتیم تهران. فردا کار داشتیم. چاره ای نبود. مدتی ست به این فکرمی کنم که آیا روابطم با انسان ها هم برهمین اساس تعریف می شود؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 23:54 توسط مارمولک
|