تاکسی نوشت نیست 319
به جان شما٬ خب به جان خودم٬ ماجرای عجیبی ست زندگی کردن. البته یک مثل چینی وجود دارد که می گوید: آخرسر نفهمیدیم کدام مان آن دیگری را کرد٬ من زندگی را یا زندگی مرا. حالا اگر بخش دوم را ندید بگیریم٬ فعلا من دارم زندگی می کنم.(تا کی نوبت به زندگی برسد...)
راستش نوشتن باستانی ترین خاطره باعث شد خیلی چیزها یادم بیاید. به گمانم من از همان اول "منتقد وضع موجود" بودم. منظورم از همان کودکی ست. تا به امروز هم همینگونه بوده است. وضع موجود خودم٬ وضع موجود دوستانم٬ وضع موجود جامعه ام٬ وضع موجود خانواده ام و... . برای هرکدام هم راهی اعتراض آمیز یافت می کردم و می کنم. یک روز یکی از دوستان گفت تو (یعنی من) همیشه خواهان تغییر وضع موجودی. گفتم آره چون فکر می کنم بقا انسان به همین است. نمی دانم چرا شیشکی بست برایم ولی یادم هست بهش گفت تو که انقدر قابلیت داری چرا در پایین ات را بستی؟ نمی دانم چرا دیگر با من حرف نزد درحالیکه خودش شروع کرده بود. یاد فیلم نورمن افتاد که داشت از وسط دو نفر رد می شد٬ یکی از آن دو نفر دستمالی پرت کرد به طرف آن یکی و خورد به صورت نورمن. نگاهی به یارو انداخت و گفت: خودت شروع کردی. و بعد رفت شیلنگ را کرد توی خشتک طرف و شیر را باز کرد!
خب این دوست من هم خودش شروع کرده بود. به هرحال٬ درواقع تمام این موعظه را کردم تا بگویم انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند: یا شما خواهان تغییر وضع موجود هستید یا نیستید. انگار من جز دسته اول هستم. بچه که بودم هروقت مهمان می آمد خانه مان٬ من را می انداختند توی اتاق چراکه معتقد بودند آبرو می برم. با خودم فکر کردم " آخه من چیکار می کنم که اینها می گن من آبرو برم؟". یک بار که دوباره انداختنم توی اتاق من هم پوشکم را باز کردم و دوچرخه ام را گه مال کردم و رفتم جلوی مهمان ها دوچرخه سواری. خب می شود حدس زد قیافه مامان بزرگم چطوری بود و البته مهمان های ارجمند. انداختنم توی حمام. باز قابل قبول تر بود نسبت به وضع قبلی. چون می شد آب بازی کرد. سال ها گذشته است و الان مدتی ست فکر می کنم با همان روش دارم وضعیت موجود را تغییر می دهم.