تاکسی نوشت نیست 263
- محمدرضا! این عکس اوباما کیفیتش چطوره؟
- این خیلی خوب نیستش... به گمانم باید از این استفاده کرد چون کادرش بهتره و توی صفحه...
- محمدرضا! این کامپیوتر من همش هنگ میکنه... به انفورماتیک بگو...
- سلام... شاهرخی نژاد هستم... بله این کامپیوتر آرشیو....
- محمدرضا! آخه این چه عکسیه از عکس های من انتخاب کردن؟
- بذار ببینم...
- محمدرضا! فردا مرخصی برم؟
- برو.
- محمدرضا! این گزارش کارت چی شد؟
- فردا تمومه علی...
- محمدرضا! اسم من رو نزدن پای عکسم.
- چشم پیگیری می کنم.
- محمدرضا! خروجیه دیپلماتیک افتاد فردا...
- مگه قرار نبود پس فردا باشه؟
خلاصه تصور کنید-فقط تصور کنید کاردیگری نمی خواهد انجام دهید- وسط این ماجرا ناگهان از جلوی چشمانم رد می شوند. گاهی سریع و گاهی کند. گاهی رنگی گاهی خاکستری. گاهی با طمانینه گاهی با عجله. گاهی باصدا گاهی ساکت. این چنین تصاویری از پشت شبکیه چشمانم رد می شوند که نمی دانم خوابشان را دیده ام یا تصورشان می کنم. انقدر واقعی به نظر می رسند که نمی توانم تشخیص دهم آیا واقعا اتفاق افتاده است یا نه. خواب دیده ام یا نه. به ویژه وقتی شیطنت می کنند و با من حرف می زنند. دیگر تحملشان سخت می شود.