بیرون در خیابان ادئون٬ از خودم بدم آمد که نالیده ام. کاری که می کردم به طیب خاطر می کردم٬ ولی نحوه پیش بردنش احمقانه بود. باید به جای نخوردن یک وعده غذا٬ یک تکه بزرگ نان می خریدم . می خوردم. رویه برشته خوش طعمش را مزمزه می کردم. ولی بدون نوشیدنی دهن خشک می شود. به خودم گفتم: نق نقوی نکبتی. قدیس و شهید تقلبی آشغال. به میل خودت روزنامه نگاری را کنارگذاشتی. اعتبار داری و سیلویا هم می توانست بهت پول قرض بدهد. بارها داده است. البته. گذشته از این٬ بهتر بود سر مسایل دیگری خودت را کوچک می کردی. گرسنگی عین سلامت است و پرده های نقاشی در حال گرسنگی بهتر به نظر می رسند...

پاریس جشن بیکران/همینگوی