عاشقانه هاي يک سگ 52
- شنيدم گلشيفته لخت شده...
- اي بابا! جد و آبادت مي رسه به همون سگ اصحاب کهف، آره؟ تازه از غار اومدي بيرون؟
- وسايل ارتباط جمعي در کنترل من نيست که.
- آهان. اگه مارمولک بودي مي تونستي بري خونه همساده نيگا کني...
- صبر کن ببينم... تو ميري خونه ي همسايه؟ خجالت نمي کشي؟
- من که قرار نيست مث تو پاسبون دم در خونه اين پسره باشم که.
- کارت زشته...
- زشت تر از کار زن سينماي ما نيستش که.
- من نمي فهمم...
- نفهمي چون.
- من نمي فهمم! اون يه انسان آزاده که متعلق به هيچ کجا نيست...
- باز شروع شد... مزخرفات انسان گرايانه...
به خودم لعنت فرستادم که چرا دوباره سر حرف را باز کردم. رفتم سرم را گذاشتم روي پاي پسر. نفس عميقي کشيد. من هم نفس عميقي کشيدم. صداي برخورد ليوان با دندان اش آمد و سپس سکوت خانه را فرا گرفت.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:54 توسط مارمولک
|