عاشقانه هاي يک سگ 50
- اشتباه شده...
روزها يکي پس از ديگري مي گذرد و همچنان نگران روزهايي که قرار است بيايند.
***
تلفن دارد زنگ مي خورد در گوشش. منتظر مي ماند.
- اشتباه شده...
***
براي همه چيز بايد هماهنگ کرد حتي براي مواجه شدن با مرگ.
- شما؟
- اشتباه شده...
***
اندوه بزرگ! اشتباه مي شود وقتي مي آيم و مي نشينم در آستانه ي دري که گمان مي کنم تو در پس اش خفته اي، تا مبادا مبادا کلاغي بر سيم تير برقي ناگهان قاري بخواند، تا مبادا قاري دهان باز کند و پند دهد، تا مبادا مبادايي رخ دهد و تو اي اندوه بزرگ، بزرگ ترين فرستاده ي خدايان! از خواب بيدار شوي و سراغم را بگيري. اما افسوس که "اشتباه شده" و تو قرن هاست که کنار کلاغ نشسته بر سيم تير برق، بيداري و مردمان را نگاه مي کني.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ ساعت 15:25 توسط مارمولک
|