راه مي روم و راه مي روم. با خودم حرف مي زنم. بلند بلند كتاب مي خوانم. ظرف هاي شب گذشته را مي شورم. سماور جوش آمده است. سيب زميني ها دارند سرخ مي شوند. verve دارد مي خواند. رنگ ها روي پالتم دارد خشك مي شود. سيگاري دود مي كنم. مخچه ام تعادلش را از دست داده است.

- براي ما انسان ها چيزي باقي مونده؟

ليوانم را كف دستم مي چرخانم و مي گويم:

- آره...

- چي مثلا؟

لبه ليوانم را مي گيرم با نوك انگشتانم و مي گويم:

- خيلي چيزها... مثل همين ليوان... مثل... مثل...

- ديدي؟ ديدي؟ هيچي نمونده... تو هم فقط مي خواي الكي ادامه بدي... عين سربازي كه مي داند پايتخت كشورش سقوط كرده است اما مي خواهد بجنگد تا بميرد... عين ناخدايي كه كشتي اش را ترك نمي كند هنگام غرق شدن اش... خسته شدم از بس مقاومت كردم... مقاومت ديدم... تو خسته نشدي؟ هان؟ بست نيست؟ 10 ساله داري توي روزنامه ها كار مي كني كه چي بشه؟ كي فهميد؟ كجا تاثير داشتي؟ هيچ جا. آدم ها رو بيرون نگاه كن اصلا براشون مهمه؟ دايم بايد بجنگي براي اين زندگي نكبتي... نگو نه... فقط نگو تو مي توني... نگو ميشه... نميشه... خودتم مي دوني...

ليوانم را سرمي كشم و مي گويم:

- نه! انگار تو واقعا نمي فهمي مست بودن يعني چي...

راه مي روم و راه مي روم. با خودم حرف مي زنم. بلند بلند كتاب مي خوانم. ظرف هاي شب گذشته را مي شورم. سماور جوش آمده است. سيب زميني ها دارند سرخ مي شوند. verve دارد مي خواند. رنگ ها روي پالتم دارد خشك مي شود. سيگاري دود مي كنم. مخچه ام تعادلش را از دست داده است. ساعت 4:30 بامداد است. صداي جاروي رفتگر از كوچه پشتي مي آيد. چقدر زندگي شبانه لذت بخش ترست از زندگي روزانه.