دیشب خواب دیدم که مُردم. جالب بود هیچ کسی کاری به کارم نداشت. نه بوقی زده می شد نه کسی متلکی می انداخت نه کسی به موهای بلندم نگاه می کرد. می توانستم با خیال راحت راه بروم و دیگران را نگاه کنم. ناگهان دریافتم که از دنیا رفته ام. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. جمعیت زیادی در حال رفتن بودند. برگشتم و با خیال راحت به راهم ادامه دادم. تنها چیزی که عذابم می داد استخوانی بود که زیر خاک کرده بودم و جماعت داشتند مستقیم به سمت اش می رفتند.