می ایستم. دوباره دستم را به دیوار می گیرم و می ایستم. به سختی و با دردی در قفسه سینه ام، می ایستم. نفس عمیق می کشم و همین نفس عمیق باعث می شود دوباره سرفه کنم. سرفه می کنم و درد شدیدی در قفسه سینه ام احساس می کنم. سرم را پايين نگه مي دارم و نگاهم به رد خوني مي افتد كه بر ديوار است به كرات. گويي هزاران نفر بر آن يادگاري نوشته اند. ته گلويم مي سوزد و دوباره سرفه ام مي گيرد.

- به جاي خود!

گذشته را به ياد مي آورم شفاف‌تر از اكنون. زماني كه سرفه ام مي گرفت از بوي روغن سوخته‌اي كه براي گرما روشن كرده بوديم در گاراژ. سينه ام را مي سوزاند درحاليكه انگشتانم را از شدت سرما احساس نمي كردم.

- آماده!

سرم را بالا مي آورم. نگاهش مي كنم. ايستاده است روبرويم. نه درآيينه. نه در تصويري. ايستاده است روبرويم با تمام شباهت‌هايش. شبيه خودم است. گرماي خون را روي قفسه سينه‌ام احساس مي‌كنم كه دارد آرام آرام لخته مي‌شود. لبخند مي زند، نه از خباثت. از ناچاري. از سكوت. از شباهت. من هم لبخند مي‌زنم، نه از درماندگي. از اعتقاد. از پذيرفتن. از شباهت. اما يكي بايد سكوت را بشكند. پس تصميم با من است. دليلي ندارد براي شكستن سكوت حتمن فرياد بكشم. سكوت را نفسي مي‌شكند. پس آرام مي گويم:

- آتش...

رد خون كشيده مي‌شود بر ديوار يك بار ديگر. گويي انسان‌هاي زيادي بر آن يادگاري نوشته اند.