چند سال پيش سگي را ديدم كه راوي بود. داستان هاي كوتاه مي نوشت چندتايي يادم مانده است...

***

روزها يكي پس از ديگري مي آيند ولي نمي روند.

دفترچه خاطراتم تمام نمي شود با اين اوصاف.

شعرهاي زيادي را نمي توانم بنويسم و عشق هاي زيادتري را نمي توانم به ياد آورم. حتي يادم نمي آيد آخرين استخوان را كجا چال كرده ام. اين ماجرا از شكست عشقي هم بدتر است. يادم باشد اين جمله سر در لانه ام بنويسم يا آويزه گوشم كنم يا بدهم با طلا بنويسند كادو بدهم به عشقم. حالا كه مي شمارم مي بينم چقدر از اين جمله دارم كه مي توانم بدهم با طلا بنويسند. اين رسم كادو دادن هم از آن چيزهاي مزخرفي ست كه انسان ها باب كرده اند. يعني چه كه كادو مي دهند؟ اگر در طول روز دنبال يك استخوان قلم گاو از سحر تا بوق سگ عين سگ مي دويدند آن وقت گمان نمي كردم به همين راحتي به يكديگر كادو مي دادند. مثل يك سگ از كادو دادن مي ترسيدند. اصلا گمان مي كنم از خانه هايشان بيرون نمي امدند تا يكديگر را نبينند تا كادو ندهند. اين انسان ها عين سگ دروغ مي گويند.