فاطمه مي گويد من دارم خودكشي مي كنم. اين نظر نزديك ترين انساني ست كه با من زندگي مي كند. راستش صبح ها كه از خواب بيدار مي شوم هزارتا قول و قرار با خودم مي گذارم اما عصرها كه مي خواهم برگردم سمت خانه، انقدر روحم زخمي ست كه تمام قول و قرارهايم را مي ريزم از شيشه تاكسي بيرون و زنگ خانه را مي زنم.

فاطمه مي گويد من دارم خودكشي مي كنم. اين نظر نزديك ترين انساني ست كه با من زندگي مي كند. راستش تازگي ها ترس از دست دادن عزيزانم بدجوري همه جا كنارم مي آيد. ترس دهشتناكي ست. گلويم خشك مي شود. استرس مي گيرم. تلفن كه بي وقت زنگ مي زند، سراسيمه منتظر مي مانم تا خبري نباشد.

فاطمه مي گويد من دارم خودكشي مي كنم...