تاکسی نوشت نیست 591
- خاک توی اون سرت کنن!
- زرشک! چرا آخه؟
- یه نگاه به اون مطلب پایینی انداختی؟
یک نگاهی به مطلب پایینی انداختم و گفتم:
- خب؟
- زهرمار! سرت رو بنداز پایین... چشم سفید هین طوری زل زده بهم...
خنده ام گرفت:
- آخه چرا انقدر بی احترامی می کنی؟ خب میگم نگاه کردم... چی شده؟
- چهار تا خط نوشتم انقدر کامنت داشتم... حالا هی تو از اون درونت بنویس... کلنگ!
- من کلنگم؟ کجام کلنگه؟
- ریشات!
انقدر خندیدم که اشکم درآمد. با دستمال کاغذی از زیر عینک خشک کردم چشمام را.
- درد! می خندی؟ باید گریه کنی...
- در واقع دارم همین کار رو می کنم.
یک چیزی زیر لب گفت و رفت. گاهی دیالوگ هایمان همین قدر بی معناست اما جذابیت اش به همین است. با خودم فکر کردم تشابه دارد با زندگی ام. امروز بعد از کلاس چندین جلسه داشتم. الان دارم وبلاگ می نویسم. بعد می روم نشر چشمه پیش امید. شاید سری به کافه بزنم یا بروم خانه و آمده شوم برای نقاشی. گاهی با خودم فکر می کنم هیچ چیزی ارزش اش را ندارد که برایش وقت بگذارم حتی مرگ. گاهی با خودم فکر می کنم این گربه ی خانه مان که یک گوش هم ندارد مهم است در این کائنات. خلاصه زندگی ام این گونه سپری می شود... جذاب است عین دیالوگ هایمان.