می دانی... گاهی از اینکه به هرچیزی نگاه می کنم٬ ذهنم می رود جای دیگر٬ عق می زنم. احساس عق زدن هم از آن احساس های عجیب است. بیشتر یاد داستان "تهوع" می افتم. اینکه ناگهان می آمد سراغ شخصیت اول داستان که خود٬ راوی بود. همزادپنداری کردن هم از آن اتفاقات بامزه زندگی است. دیشب به شفق می گفتم که اصلا دیگر حوصله فکر کردن به اطرافم را ندارم و ترجیح می دهم در دنیای تخیلی خودم زندگی کنم. حالا اینکه جهانم چقدر تخمی است یا نه٬ مساله دیگریست که در ابن مقال نمی گنجد!

مثلا الان داشتم با یکی از دوستانم حرف می زدم٬ بحث کشید به درخت و فتوستنز و.... آن وسط یاد این جمله از تائو افتادم که می گوید یک درخت تنومند قدرتمندتر است یا علف های کوچک؟ درخت تنومند را باد می شکند اما علف ها را تنها تکان می دهد.

با خودم فکر کردم آخه چرا محمدرضا؟ ها؟ خسته نشدی؟ بسه دیگه بابا... بعد یاد سگم افتادم که الان در کانادا مشغول آبجو خوردن است. تابستان ها می رود آریزونا و در لاس وگاس  پوکر بازی می کند. آنوقت من باید صبح ها سوار تاکسی خطی های تجریش-پیچ شمیران بشوم و بین راه میدان هفت تیر پیدا شوم و پیاده بیایم زیر پل کریم خان سر کار. از در هم که می آیم داخل٬ امین مویدی می گوید بیا ماچت کنم. من هم می گویم حداقل بیا بیریم زیر پل کریم خان. چون من که ریدم توی آخرتم حداقل دنیا را داشته باشم. ولی نمی دانم چرا قبول نمی کند. حتما امین برعکسش را انجام داده است! بعد با خودم فکر می کنم چرا باید می ریدم توی آخرتم. بعد فکر می کنم آخرت؟ کوتاه بیا بابا.