در واقع نمی دانم کجای کارم می لنگد. روزهای کسالت بار زیادی و شب های طولانی دهشتناکی را با این فکر می گذرانم که کجای کار ایراد دارد. شاید به همین علت است که شب ها روی کاناپه خوابم می برد. نزدیکی های صبح بود که از درد جای انگشتر دست چپم بر دست راستم از خواب بیدار شدم. چراغ روشن مانده بود مطابق معمول این چند وقت گذشته. گاهی اوقات از احساس عمیق تنهایی شعف انگیز می شوم.