تاکسی نوشت نیست 529
"ثبات تحمیلی امروز ضامن بی ثباتی فردا است".
کتاب را که باز کردم چشمم افتاد به این جمله. به ساعتم نگاه کردم٬ حدود ۲ شب بود و من باز هم روی کاناپه بودم بی هیچ دلیلی. شاید هم دلیلی داشت و خودم بی خبر بودم. همسایه مافوق هم بی خواب شده بود انگار. صدای سرفه اش می آمد. بلند شدم و رفتم پشت پنجره و زل زدم به سیاهی بیکران آسمان که ادامه داشت در حیاط روی پیچک پیچیده بر دیوار. شیشه کدر شد از نفسم. دوست دارم صورتم را نزدیک شیشه بگیرم و سرما را احساس کنم پس این کار را انجام می دهم. برمی گردم و دراز می کشم روی کاناپه و خواندن را از سرمی گیرم.
"شروع و پایان توتالیتاریسم".
حکومتهایی توتالیتر نامیده می شوند که معمولا شش خصوصیت دارند: یک ایدئولوژی کلی،یک سیستم تک حزبی متعهد به آن ایدئولوژی کلی که معمولا توسط یک نفر رهبری میشود، دارای پلیس مخفی گسترده،انحصار در سلاحهای مورد استفاده،انحصار وسایل ارتباط جمعی ، انحصار اقتصادی که ممکن است لزوما بطور مستقیم توسط حزب صورت نگیرد.
چشمم به خطوط کتاب است اما فکرم جای دیگریست٬ به کانون گرم خانواده های ایرانی. به گمانم تمامی این گزینه ها درباره اش صدق می کند. یک نفر که ما آن را تلویحا "پدر" می نامیم تمام سعی اش را می کند که از یک اصل (که خودش بنیانگذار آن است) حفاظت کند و آن را ترویج دهد.
یک دولت تمامیتخواه، میکوشد تا همه جمعیت زیر دست خود را برای تحقق بخشیدن به اهداف دولتی بسیج کند و فعالیتهایی که همسو با این اهداف نباشند؛ از جمله فعالیتهایی مانند تشکیل اتحادیه های کارگری٬نهادهای مذهبی تأئیدنشده از سوی دولت یا احزاب سیاسی مخالف؛ تحمل نمیشوند.
رهبران چنین دولت هایی٬ تا آنجا که من می دانم٬ اطلاعات را از طریق مشاوران٬ معاونان و جاسوسان شان دریافت می کنند بنابراین به راحتی می شود اطلاعات نادرست به دست شان رساند. البته این افراد گاهی با دریافت اطلاعات درست٬ طغیان می کنند و این راهی ست برای اینکه از حقیقت ماجرا شانه خالی کنند و با راهکار "پرخاشگری" به نتیجه مطلوب شان می رسند. تجربه زندگی ام٬ چنین می گوید که خانوده های ایرانی کانون اولیه حکومت توتالیتر هستند. آنها قوانینی دارند که این قوانین برای دیگران (که همانا فرزندان و آشناهایشان است) لازم الاجراست اما برای خودشان تبصره های فراوانی دارد که به راحتی می توانند قانون را (همان قانونی که خودشان وضع کرده اند) دور بزنند. آنها می خواهند محیطی توام با آرامشی را (آرامشی که خود تعریف می کنند) برای دیگران بوجود آورند. و برای رسیدن به این هدف از هر راهکاری استفاده می کنند٬ خشونت و لبخند. آنها نادان باقی می مانند و بر این نادانی پافشاری می کنند بنابراین به "جهل" ورود می یابند. کلمه کلیدی شان٬ "تجربه" است اما نمی دانند که کسی می تواند تجربه انجام کاری را سی سال داشته باشد اما سی سال آن را اشتباه انجام داده باشد. در چنین ساختاری٬ پدر معنوی می خواهد دیگران را تحت سلطه خویش نگه دارد. و در نهایت با مقاومت آنان که نمی خواهند بار سنگین سلطه را بیهوده به دوش بکشند مواجه خواهند شد. تبارشناسی چنین رفتاری ما را به سوی نمونه ای روشن تر و فراگیر رهنمون میشود. آنجا که پدرانگی در یک خانواده ابزاری برای تحمیل آنچه پدر درستش می پندارد می شود. اما سالهاست که پدیده پدر کشی عنصر غالب تمام کانون های پدرسالار شده است. آنجا که مصلحت و خیراندیشی پدرانه با قتل پدر در مقابل تهدید و نامشخص بودن آزادی و به تبع آن تجربه به معامله گذاشته می شود. آنجا که فرزندان از بار تحذیر شانه خالی می کنند و لذت خطر را به امنیت مصالحه ترجیح می دهند. آنجا که کودکان فریاد بر می آورند: که پدر بگذار دستم بسوزد تا بفهمم که داغ است و اینقدر نگو که جیزه جیزه.
در نظام های توتالیتر همیشه یک دشمن فرضی (و حتی عمدا ساخته شده) وجود دارد که مترادف اش در خانواده های ایرانی٬ "حرف مردم" است. تابوهایی مثل مبارزه با استکبار جهانی هرگز نباید شکسته شوند همانطور که عرف نمی گذارد انسان به آزادی دست یابد. در خانواده های ایرانی آزادی با بی بند و باری اندازه گیری می شود. البته ذکر این نکته می تواند جالب باشد که "تجربه کردن" آن چیزی نیست که ما می شناسیم. هر کاری به بهانه تجربه کردن مجاز نیست بلکه تجربه آن چیزی ست که ما پس از انجام کاری٬ به تجزیه و تحلیل آن کار می پردازیم. یعنی میزان تجزیه و تحلیل یک رخداد است که ما را فردی با تجربه بار می آورد نه خود آن کار.
به تعبیری دیگر در یک نظام توتالیتر مردمش آموخته اند که همچون حاکمانشان هیچ گاه بویی از شرم نبرند. شرمندگی به معنای پذیرش مسوولیت است و این که فرد خود را در قامت یک خطاکار ببیند. اما از آنجا که در این جوامع اساسا مرکز قدرت خود را مبرا از خطا می داند هیچ گاه شرمنده نمی شود و اگر ایرادی و نابسامانی ای وجود داشته باشد٬ همه از غیر است. این چنین است که ابزار فرافکنی یا خلاصه شده آن٬ دشمن همواره مقصر و شر مطلق است. این رفتار در لایه های میانی و حتی زندگی روزمره مردمانی که در هوای چنین نظامی نفس میکشند بروز می کند. آنان هیچ گاه مقصر نیستند نه در خانه نه در خیابان نه در محل کار و همواره دیگرانند که باعث نچرخیدن امور بر روال مطلوب می گردند. هر چند گاهی این نظام ها مجبور می شوند به عنوان سوپاپ اطمینان و یا پذیرفتن گوشه ای بسیار ناچیزی از خطاها خویشتن را موجه و بزرگوار و خطاپذیر نشان دهند. خانواده و در راس امور پدر٬ برای تطهیر خویش از اشتباهات (نمی خواهم بگویم گناهان) مجبور به تشکیل دادگاه صوری می شود اما درنهایت رای به تبرعه خویش می دهد چون قاضی٬ متهم٬ دادستان و هیات منصفه خودش است.
اما این نظام چه تاثیری بر افراد می گذارد؟ آنها را در میان موج های سهمگین بایدها و نبایدها رها می کند بر تخته پاره ای از قوانین که ساخته است. این دهشتناک ترین بخش ماجراست. چراکه فرد دچار تناقض های عمیق در زندگی اش می شود. گاهی به خرد پناه می برد و گاهی احساساتش مانع می شوند به راهی که در پیش گرفته است٬ ادامه دهد. در اصطلاح عوام "از اینجا مونده از اونجا رونده" می شود. نظام های توتالیتر... آخ!
مارمولک: من خودم با بیل زدم توی سرش! دیگه داشت گندش رو درمیاورد... از بیخ گوشمون گذشت... خدایا شکرت!