تاکسی نوشت نیست 521
باد آمد٬ پیچید و عدالت را با خود برد.
آتش افروخت٬ سوزاند و آگاهی را سیاه کرد.
سگ دوید٬ پارس کرد و شجاعت را به دندان گرفت.
کلاغ پر زد٬ قیقاژ داد و آبی آسمان را ربود.
مار لولید٬ زهرآگین و بو را با زبان اش بلعید.
مرد آرام و بی صدا رفت. بی آنکه کسی بداند در جهان بی عدالت و سلطنت ناآگاهان و شجاعت غرق در خون و آسمان مه گرفته بی رنگ و بو٬ او قلبش را به زن پیشکش کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸ ساعت 19:2 توسط مارمولک
|