تاکسی نوشت نیست 501
- گوشم زنگ می زنه... می فهمی؟ زنگ می زنه.
لیوانم را سر کشیدم و گفتم:
- اَه! تلخه لامصب!
و همان طور که داشتم پلک هایم را روی هم فشار می دادم گفتم:
- می فهمم... خوب می فهمم...
- می دونی... این اولین بار نیست...
- اولین؟ کوتاه بیا رفیق. با من از "اولین" حرف نزن...
- می دونم. خوب می دونم تو داری به چی فکر می کنی...
- به؟
- تغییرات. به اینکه داره میاد توی تنهاییت. به آیندت. به ذهن درگیرت. به اینکه "دیگران"ی در راهند. به نقاشی هات. به جهان پیرامونت...
- نشمر... خودم خوب می دونم...
- گوشم زنگ می زند... می فهمی؟ زنگ می زند.
لیوانم را سر کشیدم و گفتم:
- اَه! تلخه لامصب!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت 20:38 توسط مارمولک
|