تاکسی نوشت نیست 495
دستم را تا آرنج می کنم داخل دبه و هم می زنم، سرخ می شود. احساس می کنم زنده است. وابسته اش شده ام در این چند روز. دایم سرک می کشم تا ببینم چگونه نفس می کشد. بی زمان و مکان شده ام این چند روز. دلم می خواهد بمانم خانه و نقاشی کنم. دلم می خواهد دراز بکشم روی موزاییک های حیاط. دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:28 توسط مارمولک
|