تاکسی نوشت نیست 278
این نوشته یک ماجرای غیرواقعی ست و هرگونه شباهت با آدم ها تصادفی ست...
صدای شرشر آب می شنید. درهمان حالت درازکش٬ بدون اینکه چشمان اش را باز کند٬ با خودش فکر کرد حتما شیردستشویی را باز گذاشته است. چرخید. نفس عمیق کشید. سینه اش خس خس می کرد. یک گنجشک پشت شیشه اتاق نشسته بود. پتو را کشید روی سرش. نفس اش زیر پتو تنگ شد. ناگهان چشمان اش را باز کرد. ساعت را نگاه کرد. تف!
- این لعنتی باز زنگ نزد.
نشست لب تخت. نگاهی به اطرافش انداخت. سرش درد می کرد. لباس هایش را پوشید. نفس اش تنگ می شد تازگی ها. وقتی راه می رفت یا از پله ها بالا می رفت٬ نفس اش تنگ می شد. بلند شد و رفت سمت توالت. دم در توالت دو عدد کاغذ بزرگ طراحی افتاده بود. دستی به پیشانی اش کشید. نشست لبه پله. ضبط را روشن کرد. چشمان اش را بست. هیچ چیزی یادش نمی آمد٬ مطلقا هیچی. ته گلویش احساس سوزش می کرد. ناگهان چشمان اش را باز کرد. تف!
- گه توی این زندگی.
استفراغ کردن عجیب ترین بخش ماجرای زندگی ست. رفت تی و سطل را آورد. کاغذها را جمع کرد. نفس اش تنگ شد. در توالت را باز کرد و نگاهی انداخت. خب کاریش نمی شد کرد دیگر. وقتی شیشه سر می کشی باید به این چیزها فکر کنی. تی کشیدن که تمام شد٬ زیر کتری را روشن کرد. آبی به صورت اش زد. در آیینه نگاهی به خودش انداخت. هیچی یادش نمی آمد. از گفت و گوهای دیشب تنها اصوات گنگی در کاسه سرش می چرخید. گویی هزاران نفر با یکدیگر پچ پچ می کردند٬ دو تا دوتا یا سه تا سه تا. نشست روی صندلی در آشپزخانه. چشمان اش را بست. سعی کرد از میان این هزاران نفر رد شود. نگاهی به صورت هایشان انداخت. از گوشه چشم نگاه اش می کردند و به پچ پچ شان ادامه می دادند. سر به هرطرف می چرخاند جماعتی را می دید که درحالیکه نگاهش می کنند دارند خاطراتش را می خورند و با پچ پچ هایشان تبدیل اش می کنند به هیچ. میانشان گم شده بود و حالا نجواهایشان می پیچید دور بدن اش. نفس اش تنگ شد. ناگهان چشمانش را باز کرد. تف!
- چرا همیشه آخرش دعوا میشه...
استفراغ کردن عجیب ترین بخش ماجرای زندگی ست. کمی چایی خورد. ناگهان یاد شرشر آب افتاد. نگاهی به شیر دستشویی انداخت. بسته بود. پس این صدای چی بود که می آمد. سیگارش را روشن کرد. دودش را که داد بیرون سرفه کرد. نفس اش تنگ می شد تازگی ها. چشمان اش را بست یادش آمد دیشب داخل بقالی سرمحل٬ وقتی علیرضا جلوی مغازه دار ازش خواست که یک آب سیب کم چرب بخرد٬ کم مانده بود ولو شود کف مغازه اما جلوی خودش را گرفت و البته می دانست اگر این جمله به کار نبرد که: "آقا یک آب سیب کم چرب لطفا..." علیرضا حتما یک المشنگه راه می اندازد. بنابراین خیلی جدی رو کرد به مغازه دار و گفت:" یک آب سیب کم چرب لطفا". انقدر جدی گفت که فروشنده روی پاکت آب سیب را خواند تا از کم چرب بودن اش مطمئن شود. چشمان اش را باز کرد. خنده اش گرفت. پکی به سیگارش زد. ناگهان یاد صدای شرشر افتاد. تف!
- داره بارون میاد...
رفت پشت پنجره و گنجشک اش را دید که زیر باران پف کرده است. چایی اش را خورد.