تاکسی نوشت نیست 457
پكي زد به سيگارش و دودش را فوت كرد سمتم و خنديد و گفت:
- سيگار؟
- نه ممنون. تو كه مي دوني دكتر قدغن كرده...
- دكتر؟
خنديد و ادامه داد:
- آره جون تو... خب بگو از سيگار خوشش نمياد!
بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:
- از سيگار خوشش نمياد. راحت شدي؟
اين بار بلند بلند خنديد و گفت:
- پس اون همه اهن و تلپت چي شد؟
داشتم كاهو خرد مي كردم. دست از كار كشيدم و باز بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:
- شما توي آشپزخونه كاري دارين؟
- باز كم اوردي؟ كنت س يكدص حخ صثندصر صثهخادر صثكنمدرز گحختثص گئصر گهتص گحن برنت...
ديگر نمي شنيدم دارد چه مي گويد مارمولك حراف. همه چيز دوبار در غباري تيره گم شد. چاقو را فشار دادم داخل كاهو. خون زد بيرون.
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:26 توسط مارمولک
|