اسلوموشن و دومن متفق القول شدند که تاکسی نوشت نیست ۴۲۹ بدبینانه بوده است. البته ققنوس هم مقایسه کرده است با گذشته و گفته قبلا انقدر بدبین نبوده ام. راستش به گمان خودم نوشته ام بدبینانه نیست. درواقع واقعبینانه است٬ یا حداقل من فکر می کنم واقعبینانه است. سعی می کنم همه زندگی را نگاه کنم. درواقع می توانم در بدترین لحظات زندگی ام بخندم یا دیگران را وادار کنم که بخندند.

مثلا...

همین امروز عصر. بگذارید از صبح اش بگویم. طبق معمول ساعل ۷:۳۰ بیدار شدم. صبح اش ساعت ۵:۲۰ بود که خوابیدم. نگاهی به ساعتم انداختم و از تخت بلند شدم. قهوه سیاه را دم کردم و آب انگور مانده در لیوان از شب قبل را سرکشیدم٬ لباس پوشیدم ولی دیدم اصلا نمی خواهم بروم سر کار. راه افتادم سمت خانه ننه آقا. ننه آقا خانه نبود. نشستم با اشکان به موسیقی گوش کردن٬ گپ زدن و... ولی در نهایت مجبور شدم بروم سر کار. باید حق العکس ها را رد می کردم. به خانم بیات گفتم:

- شما که می دونین قیمت هر برنامه چقدر است... خودتون قیمت ها را بنویسید...

گفت امضای من باید پای صفحات باشد. با خودم فکر کردم برای ماه بعد امضا را هم یادش بدهد تا دیگر نیازی به من نباشد. آمدم سر کار. مجبور شدم. همه بچه ها می دانند این مدت حالم خوب نیست. از کارهای دفتری که بگذریم٬ چندتا برنامه در شهرستان ها داشتیم که خودش ماجرایی ست هماهنگ کردن عکاس. آنها هم انجام شد. رفتم پیش بچه های تصویرسازی. نشستم و گفتم:

- بچه ها بیاین یه فیل هوا کنیم... حوصله ام سر رفته...

حالا مجبورم یک داستان دیگر برایتان تعریف کنم:

ما سر کار یک عدد موجودی داریم به اسم امین مویدی که همه را ماچ می کند. البته تقریبا این اواخر کار به تجاوز رسیده است.

داستان را همین جا رها می کنیم و برمی گردیم به اتاق تصویرسازی.

- بچه ها بیاین یه فیل هوا کنیم... حوصله ام سر رفته...

نشستیم در فتوشاپ لباس پلیس تن امین مویدی کردیم و اسمش را گذاشتیم ماچ+۱۰. رفتیم دسته جمعی جلوی میزش ایستادیم. داشت با تلفن حرف می زد. گفت اینها فکر می کنند می توانند اینطوری حالم را بگیرند. تصویر را نشان اش دادم٬ فنی منفجر شد از خنده. خوشحالم از اینکه می توانم در بدترین روزهای زندگی ام باعث سرخوشی دیگران شوم. خوشحالم از اینکه کل زندگی را با هم می بینم. فقط این مارمولک...