دارم روی یک کار جدید کار می کنم. از آن کارهاست که دارد خوب پیش می رود و همین موضوع نگرانم می کند. هر وقت یک نقاشی خوب پیش می رود یعنی گندش یک جایی درمی آید یا مثل یک گلوله از کنار سرت عبور می کند و گوش ات صدای سوت اش را می شنود. دقیقا همان لحظه که فکر می کنی همه چیز دارد خوب پیش می رود٬ می روی از اتاق بیرون تا لیوان ات را پر کنی و برمی گردی و همه چیز خراب می شود. با خودت فکر می کنی این کثافت چیه که من کشیدم. خوشبختانه هنوز به این مرحله نرسیدم در مورد این کار.

نشستم مقابل اش.

- یک چیزیش کمه... کمه... اما نمی دونم چیش...

- باز داری با خودت حرف می زنی؟

صدایش از اتاق بغلی می آمد. گفتم: 

- باز خودت رو انداختی وسط؟

- آره!

- یک دفعه می زنم دمت رو می کنم تا حالت جا بیاد.

زد زیر خنده و گفت:

- حداقل بزن یک جایی که دیگه درنیاد!

- پس میزنم توی تخمت.

- بی ادب!

- تو خوبی...

- به جای این یکی به دو ها بچسب به نقاشیت...

- من که داشتم همین کار رو می کردم... تو خودت رو قاطی کردی... داشتم فکر می کردم یه چیزیش کمه...

مکثی کرد و گفت:

- یه چیزی بکش اون گوشش...

بلند شدم و یک ماهی کشیدم که دارد از آسمان می افتد پایین. آمد و نگاهی انداخت. باز مکثی کرد و گفت:

- واقعا هیچیت به هیچیت ربط نداره... آخه این ماهیه چیه اون وسط؟

همین طور که داشتم به کارم نگاه می کردم٬ گفتم:

- خودت گفتی یک چیزی بکش. منم همین کار رو کردم... تا حالا با خودت فکر کردی هیچی به هیچی ربط نداره... من همیشه دلم می خواد یه چیزی معلق باشه توی هوا... از اینکه وضعیت اش معلوم نباشد لذت می برم... میان زمین و هوا... افتادن و نیفتادن... بودن و نبودن... یک مبحثی داشت ابن عربی درباره سایه ها. چندین سال پیش خوندم. به نظرم عجیب غریب آمد. یادم باشد یک بار برایت توضیح بدهم. راستی...

و برگشتم. رفته بود. خودم را برای خودم مرور می کردم در تمام آن لحظات.