تاکسی نوشت نیست 383
گاهی فکر می کنم چه مملکت بامزه ای داریم. همه درست می گویند. از بالاترین مقام اجرایی تا حراستی های دم در سازمان ها٬ همه درست می گویند. بامزه ست مگرنه؟ این ماجرا را به مارمولک منتقل کردیم. فرمودند:
- ما در فلسفه غرب بحثی داریم در همین مورد...
- دقیقا در همین مورد؟
- بله... بله... اسمش هست.... هست......ااااا... یادم رفت... اسمش چی بود؟
- من نمی دونم... شما داشتین می فرمودید.
- آخه چرا انقدر بی سوادی تو!
- زرشک! تو یادت نمیاد٬ من بی سوادم؟! عجب بابا.
- آهان! یادم اومد...Dominance یا سلطه... از طرف دیگر فوکو درباره انقلاب ها نظرات جالبی دارد... ما زمانی یک انقلاب را به رسمیت می شناسیم که شاهد دو دینامیک باشیم:
۱. دینامیک تضادهای درون جامعه.
۲. دینامیک سیاسی یا همان حضور یک پیشگام یعنی یک طبقه یا یک حزب یا...
اما در ایران هیچ کدام از این دو دینامیک رخ نداد اما باید این نکته را بپذیریم که نهضت های زیادی در منطقه براین اساس شکل گرفت. از نظر فوکو قدرت اینگونه تعریف نمی شود که دست حاکمان باشد بلکه همچون شبکه عصبی ست که در جامعه پخش شده است... بنابراین یک نوار یا یک کتاب می تواند قدرت باشد. پس می بینیم که رشته های عصبی ما هستیم.
- ما؟ یعنی من و تو؟
- اجازه بده... حالا بیاییم این رشته های عصبی را در این ۳۰ سال گذشته معاینه و بررسی کنیم. می توان اینگونه نگاه کرد که ارتباط این شبکه در جاهایی قطع شده است و هرکدام از این قطعه ها٬ بدنی مجزا تشکیل داده اند. حالا می خواهند سلطه گر باشند برای به دست آوردن قدرت بیشتر. و بر این اساس از هر ابزاری استفاده می کنند. یکی از این ابزارها می تواند٬ که من اسمش را می گذارم٬ "راستگویی تزویرکارانه" باشد. یعنی در بخشی از اطلاعاتی که داده می شود، حقیقت وجود دارد اما بخش اصلی پنهان می ماند یا بهتر است بگویم٬ پنهان کاری می شود. بذار برات مثالی بزنم تا بفهمی! تو با فلان مدیر کل وارد گفت و گو می شوی. او به تو آماری از فعالیت هایش را می دهد. همه را هم درست می گوید اما صحبتی از خروجی کارش نمی دهد. اینجا را پنهان کاری می کند. نگهبان در درباره کسری حقوقش به تو راستش را می گوید اما درباره سواستفاده از موقعیت اش حرفی به میان نمی آورد. پس می بینی که "راستگویی تزویرکارانه" بهترین راه برای ادامه بقا در این سرزمین است. حالا جوابت را یافتی؟
- فکر کنم...
- روضه خوندم برات پس؟! پاشو... پاشو برو توی حیاط با بچه گربه ها بازی کن. یه سیگار هم بده به من. بیل می زدیم توی این مدت حداقل یه چیزی شده بود... پاشو...
- خب حالا چرا تحقیر می کنی؟
- پاشو برو از جلو چشم دور شو.
انقدر جدی گفت که بلند شدم و رفتم. در حیاط را که باز کردم٬ داد زد:
- بعد میگه چرا تحقیر می کنی... خنگ! الان گفتم سیگار بده... می خواد فوکو بخونه برای من. گه توی فوکویی که تو بخونی.
برگشتم یک چیزی بارش کنم اما رفته بود.