تاکسی نوشت نیست 378
کلمات که از دهانم خارج می شوند٬
می چرخند و می چرخند
با دیوارها
با نقاشی ها
با پنجره ها
برخورد می کنند و درون فرشی که انداختی زیرمان تهنشین می شوند.
سرم درد می کند.
سرم بد جوری درد می کند.
لباسم بوی دود می دهد و سر دردم را دوچندان می کند٬
سری که برای تو درد می کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 14:53 توسط مارمولک
|