عاشقانه هاي يك سگ 44



در روزگاري نه چندان قديمي، دومن گاه گاهي بازي راه مي انداخت و لينك شده هايش را دعوت به بازي مي كرد. من هم كه گاه گاهي آنارشي درونم فوران مي كند، از در مخالفت در مي آمدم و بازي اي را كه دلم مي خواست بازي مي كردم. گويي روزهاي خيلي زيادي از آن ايام گذشته است. ديگر يا من حوصله وب گردي ندارم يا ديگران حوصله بازي راه انداختن. چند روز پيش شبكه بي بي سي در مورد وبلاگ نويسي پس از 10 سال در ايران برنامه داشت. مجري و افرادي كه در تماس تلفني با برنامه در ارتباط بودند همگي وبلاگ ها را راهي براي فرار از سانسور مي دانستند يا براي رساندن پيامي براي مردم!. با خودم فكر كردم وبلاگ قبلي ام براي اين توقيف شد كه اتفاقا هيچ مطلبي در مورد اركان حكومت نداشت. تمامي نوشته هايم در مورد انسان هايي بود كه از كنارشان مي گذرم يا با آنها زندگي مي كنم تحت عنوان همشهري يا دوستي يا همكار.

سانسور واقعي، تخطئه كردن، ترور شخصيت، دزدي، تجاوز و خيلي موارد ديگر كه ما آن را به "قدرت" نسبت مي دهيم، به مراتب دهشتناك تر و فجيع تر در ميان توده هاي مردم در قبال يكديگر اعمال مي شود. اتفاقا ابزارهاي به مراتب كارآمدتري در اختيار دارند. چرا كه قانوني ندارند. حكومت يا افرادي كه در راس قدرت هستند و خود را مالك سرزمين و افرادي مي دانند كه در آن در حال زندگي كردن و قانون را به ابزاري براي تتميع انسان ها تبديل مي كنند و پس از به هدف رسيدن به آن ارجاع مي دهند و دليل برخوردهاي كشنده خود را "قانون" مي دانند. هرچند گريز از قانون خود نوشته شان نيز راه ديگريست براي اعمال فشار بر آزادي خواهان. اما مردم در طبقات مختلف اجتماع در يك بي قانوني به سر مي برند. آنها هيچ قانوني را برنمي تابند و رفتارهاي شان هر لحظه بر منافع شان استوار است و بنابراين قانون شان همواره در حال تغيير است. ضرب المثل:"ديگي كه براي من نمي جوشه سر سگ توش بجوشه" نشانه بسيار خوبي ست براي اين مدعا. نه نتها سر سگ بلكه لگد به ديگ مي زنند.

سانسور در ميان توده هاي مردم به مراتب وحشتناك تر از اداره نظارت حكومت هاست. وبلاگ ها راهي هستند براي عبور از اين "سانسور عامي" ها.

عاشقانه هاي يك سگ 43


در ميان هلهله هاي حرافان حزن انگيز

وقتي جهان بانگ برمي آورد آوازي را از بلنداي تن آزردگي اش،

من هم نوا مي شوم با تن اش.

زماني كه ناله هاي سرد و سوزان اش از لابه لاي صخره هايش عبور مي كند

                                                                            همان زمان

                                                                            و تنها همان زمان است

كه خلاف عقربه ها حركت مي كنم.

عاشقانه های یک سگ 42

 

نقاشی باید فیگور را از دل فیگوراتیو بیرون بکشد و من باید خودم را از درون.

عاشقانه های یک سگ 41

 

زردها بی خود قرمز نشدند...

این روزها حکایت زندگی کردن همانند  راه رفتن با چکمه می ماند در بیابانی که ناگهان باران دیده است و گل الود گشته. به پیش می روی و لحظه به لحظه بر سنگینی چکمه هایت افزوده می شود و عرق بر پیشانی ات می نشیند و نفس ات به هن هن می افتد و باز به پیش می روی چون ناچاری به پیشروی. پیشروی کردن یعنی عبور از پس٬ یعنی  زمان را عقب گذاشتن٬ به سختی. هر چقدر هم آماده کنی خودت را باز هم اتفاق می افتد. یعنی باید اتفاق بیافتد. اجباری در کار نیست اما قانون اش همین است. بین اجبار و قانون٬ فاصله ای وجود دارد. می توانی انتخاب کنی اما همین انتخاب "دیگر"٬ قانون خودش را دارد. جبر و اختیاری نیست. مهم قانون است. قانون اش را باید دانست در این پیشروی کردن. بعد مست کرد و کافه را شلوغ کرد و قانون را بهم زد. آن وقت قانون دیگری حاکم خواهد شد. جهان پر از قانون است. قانون های کوچک و بزرگ که نتایج شان همیشه بزرگ است هرچند مقدار تاثیرشان در زندگی رقابتی مان٬ کم و زیاد است.

این روزها سنگینی چکمه ها را احساس می کنم. تنها تفاوتم با دیگران در این است که من با کسی رقابت نمی کنم. گاهی قانون زندگی دیگران بر بخل استوار است و چقدر زیادند انسان هایی که بخیلند. ابزار رقابت شان زبان شان است که چه ابزار هولناکی ست. قانون شان در بی قانونی ست و بد مستی می کنند. حتا از ابتدا ابزارشان را به کمرشان نمی بندند که بدانی مسلحند. بلکه زیر لباس شان پنهان می کنند. قانون شان پنهانکاری ست. دوباره یاد آن داستانک افتادم:

روزی مردی به باری می رود و به بارمن می گوید:

- یه شات ویسکی بده تا شروع نشده...

همه تعجب می کنند که قرار است چه چیزی شروع شود. این جمله تا آخر شب چندین و چند بار تکرار می شود تا اینکه مرد آخرین شاتش را می نوشد و به سمت در گسیل می شود. بارمن می گوید:

-هی! کجا؟ پولش؟

و مرد آرام سرش را تکان می دهد و زیرلب به خودش  می گوید:

- دوباره شروع شد...

این روزها حتا دیگر از این دست آدم ها هم کمتر پیدا می شوند که از همان ابتدا بدانند آخرش چه می شود.

زردها بی خود قرمز نشدند

قرمزی رنگ نیانداخته است بی خودی بر دیوار...

عاشقانه های یک سگ 40

 

آسمان یک ریز می بارد.

سنگ پاره های گداخته ی سنگین

یک ریز و بی وقفه از آسمان سوی زمین می آیند.

- گاهی به آسمان نگاه کن!

و جهان یک ریز می خواند.

عاشقانه های یک سگ 39

 

تمام رنج هاي گنج نشده

و دریغ و درد كه اين جاده ي طويل خودشناسي

طولاني تر از آن بود كه همراهي ات را بر پشت خميده ام برطلبد،

تمام رنج ها گنج نشد. 

هر آنگاه كه باز دمم شيشه ي آينده نگري را محوي مي كرد،

با خود مي انديشيدم - در انتهاي غار خويش- كه زخم كهنه شده ي بر جاي مانده از دشنه ي سرد فولاد خاكستري خاطراتم، حالا ديگر عضوي از اعضاي كج و معوج ام شده است.

آه

تمام رنج هايي كه گنج نشد.

 

عاشقانه های یک سگ 38


- جهان احمقانه یی ها.

- از چه نظر؟

- از همه نظر.

- باز چه کسی پولت رو خورده؟

چی باید می گفنم؟ در کابینت را باز کردم و شات را برداشتم و در بطری را باز کردم و شات را لب به لب پر کردم و یک نفس سر کشیدم و تازه یادم افتاد که ماست هنوز در یخچال است درست وقتی که داشت می سوزاند و می رفت پایین و یاد کتاب علوم می کنی که نای و مری را با فلش نشان داده بود.

- کسی پولم رو نخورده...

- پس چی؟

- دنبال یه بهونه می گشتم یه شاتی بزنم.

و آشپزخانه را به مقصد اتاق کار ترک می کنم در حالی که سیلی از کلمات دنبالم می کنند: الکلی. دائم الخمر. بی اراده... در حالیکه من می دانم که روح ام را می خورند هر روز نه پولم را.

عاشقانه های یک سگ 37


وقتی مرگ می آید و می نشیند کنارم در ایستگاه متروکه ی اتوبوس، آنوقت مجبور می شوم سرم را یک طوری با سنگ ریزه های زیر پایم گرم کنم و گاهی از گوشه چشم نگاهی بیاندازم به مرگ که کاملا شبیه خودم است.
وقتی مرگ می آید و می نشیند کنارم در ایستگاه متروکه ی اتوبوس، آنوقت جهان هیجان انگیز می شود تازه.

عاشقانه های یک سگ 36

 

مدتی ست در کوچه های باریک راه می روم. مدتی ست از بین دیوار و تیر چراغ برق رد می شوم. مدتی ست به جای آدم ها سعی می کنم پرنده ها را نگاه کنم. مدتی ست شب ها خوابم نمی برد. مدتی ست آب خنک تر شده است و غلیظ تر. مدتی ست از این که بنشینم و به دیگران نگاه کنم لذت نمی برم. مدتی ست جهان نقطه شده است. مدتی ست همه چیز عین ژله شده است به ویژه زمان. مدتی ست آسفالت خیابان باتلاق شده است. مدتی ست گربه کثیفه آن طرف حیاط می خوابد به جای اینکه در حوض خالی بخوابد. مدتی ست یخ های داخل یخدان یخچال تغییر ماهیت داده اند. مدتی ست کلمات از لای صفحات کتاب می ریزند کف خانه روی سرامیک های سرد سفید. مدتی ست انسان ها از درون سیم رد می شوند و می خزند درون انسرینگ ماشین و چراغ شان چشمک می زد. مدتی ست آجرهای خانه هیپ هاپ می رقصند و سقف یوگا می کند. مدتی ست ماست و خیار آماده می خرم و الکل سنج را فرو می کنم درون اش. مدتی ست همسایه روبرویی شیشه ماشین اش را پایین می کشد و دل نگران چیزی نیست به خاطر این که از بچه های باشگاه است به گمانم. مدتی ست مامور گاز دقیقا زمانی زنگ خانه را می زند که در توالت کتاب ها بازند. مدتی ست ماهی درون تنگ بیش از آنچه می خورد٬ می ریند. مدتی ست کاناپه قدیمی خر و پف می کند شاید برای همین گربه کثیفه آن طرف حیاط می خوابد به جای این که در حوض خالی بخوابد. مدتی ست کولر آرام گرفته است و ترانه ای را به زبان محلی زیر لب زمزمه می کند. مدتی ست گربه نه تازه وارد با مدفوع اش فوتبال دستی بازی نمی کند. مدتی ست جهان دارد روی پاشنه پای مادر بزرگ می چرخد و دایم فیزیوترابی می کند. مدتی ست ابرها سنگین شده اند و برای ایستادن در فضا سیگاری بار می زنند. مدتی ست رنگ ها درون سطل اسهال شده اند. مدتی ست من ساکت شده ام.

عاشقانه های یک سگ 35

 

" ماجرا از یک جایی شروع می شود اما معلوم نیست به کجا ختم شود."

- این پسره این جمله را چند دفعه نوشته آخه؟

- جای تو رو تنگ می کنه؟

- مخم رو اشغال می کنه.

- داری مگه؟!

- تو برو دمت رو تکون بده.

- تو هم اگه اون دم رو نداشتی تا حالا هزار بار سینه قبرستون خوابیده بودی.

و این ماجرا ادامه پیدا می کند.