امر فرمودند در بازی رویا نویسی شرکت کنم. مارمولک پکی زد به سیگارش و دودش را داد بیرون و گفت:
- باز قضیه رو نپیچونی بهم... عین بچه آدم از رویاهات بنویس چون من می دونم تو عادت داری همه چیز رو بتابونی. بیا این بار درباره این ماجرا ساده حرفت رو بزن برو. یادته بچه بودی به چی فکر می کردی؟ زمان هایی که بالای پشت بام در آسمان میان ستاره ها٬ دنبال بشقاب پرنده می گشتی. یا می خواستی مریخ را رصد کنی. یا زیر زمین دنبال فسیل می گشتی. می خواستی باستان شناس شوی. یادت میاد؟ می خواستی راز آتشفشان ها را کشف کنی و در این تلاش جان فرسا یک بار نزدیک بود کل خانه را دودکنی و بفرستی هوا. یادته؟ وقتی پول خرید سبزی رو کش می رفتی و میکروسکوپ می خریدی تا حشرات رو وارسی کنی. بعدها به ضمیرخودآگاه و ناخودآگاه علاقه مند شدی. برایت رویا و تخیل اهمیت بیشتری یافت٬ رویا و واقعیت. آرزو با رویا فرق می کند برایت؟ فکر می کنم هرگز آرزویی نداشتی٬ مگه نه؟ آیا واقعا می شود مابه ازای واژه ای برای رویا پیدا کرد؟ گاهی فکر می کردم سرم را گم کرده ام. در جهانی صاف به دنبال سرم می گشتم. رویاهایم سفر به اعماق زمین بود. مسافرت به ماه. رفتن به اعماق اقیانوس ها. زندگی در قطب جنوب و شکافتن یخ ها. عبور از کویرهای سوزان افریقا. رویاهایم را درون کاروانی که پشت ماشین بسته می شود می گذاشتم و راه می افتادم در جاده های پر پیچ و خم. هنوز هم که هنوز است میان رویاهایم زندگی می کنم. مثل الان که نمی دانم این مارمولک است که دارد حرف می زند یا من هستم که تایپ می کنم.
----------------------------------------------------------------------
باز فراموش کردم. همه لینکدونی ها دعوتند.