تبليغاتX
روزگردی های یک مارمولک - تاکسی نوشت نیست 268
 

ديشب تلفنم زنگ زد. چشمم را كه باز كردم احساس كردم همه چيز معلق شده در فضا. دست دراز كردم و تلفنم را برداشتم. اين وقت شب؟ چرا اين وقت شب زنگ زده به من؟ پلك زدم. نور چراغ خياباني سرك مي كشيد به اتاقم. دست دراز كردم و موبايلم را برداشتم. خاموش بود. ناگهان فهميدم چه اتفاقي افتاد. من دوبار يك كار را انجام داده بودم. يك بار در خواب و يك بار در بيداري. بلند شدم رفتم نشستم روي مبل. گنجشك ها شروع كرده بودند به خواندن. 

الهه اي را

پيش رو دارم

نام ناميش نااميدي

است

و اوست كه به من

اميد نوشتن

مي دهد

             بيژن جلالي

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 17:4  توسط مارمولک  |