ديشب تلفنم زنگ زد. چشمم را كه باز كردم احساس كردم همه چيز معلق شده در فضا. دست دراز كردم و تلفنم را برداشتم. اين وقت شب؟ چرا اين وقت شب زنگ زده به من؟ پلك زدم. نور چراغ خياباني سرك مي كشيد به اتاقم. دست دراز كردم و موبايلم را برداشتم. خاموش بود. ناگهان فهميدم چه اتفاقي افتاد. من دوبار يك كار را انجام داده بودم. يك بار در خواب و يك بار در بيداري. بلند شدم رفتم نشستم روي مبل. گنجشك ها شروع كرده بودند به خواندن.
الهه اي را
پيش رو دارم
نام ناميش نااميدي
است
و اوست كه به من
اميد نوشتن
مي دهد
بيژن جلالي