تبليغاتX
روزگردی های یک مارمولک

وقتی انتخاب بشوی، زیر سنگ هم بروی باز هم می آیند سراغت. آمدند سراغم...

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 17:40  توسط مارمولک  | 

 

چند شبی می شود وقتی برمی گردم به خانه٬ دیگر دلم نمی خواهد با کسی صحبت کنم. تلفن را می کشم. اینترنت نمی روم. زنگ موبیلم را قطع می کنم. دلم می خواهد بنویسم اما در دفترم نه در وبلاگم. سر کار می آیم و وبلاگ دیگران می خوانم. اوضاع بدنی ام چندان خوب نیست اما دیگر به روی خودم نمی آورم. چند روز پیش از خانه تا دفتر مجله پیاده آمدم یعنی از قیطریه تا کریمخان. در راه اتفاقات زیادی دیدم. چندین خانم راننده دیدم که نمی توانستند پارک دوبل کنند با ماشین های مختلف. کلی تصادف دیدم٬ جزیی و کلی. مردها و زن هایی که می دویدند تا به کارشان برسند و چقدر لذت بخش بود که من بی دغدغه راه می رفتم و درخت های کنار خیابان را می شمردم. گاهی با خودم فکر می کنم اگر در این مملکت٬ از تجریش تا پارک وی وجود نداشت٬ من باید چه گلی به سرم می کشیدم. کلی مانتوی رنگ و وارنگ دیدم با موها اعجاب انگیز. رفتم زیرپوش خریدم و از فروشنده خواستم که همانجا بپوشم. موافقت کرد و من هم به همین دلیل دو عدد خریدم.

آب پرتغال خریدم٬ با یخ و یک کیت کت. kanye west گوش می کردم:

Im not lovin you, the way I wanted to
What I had to do, had to run from you
Im in love with you, but the vibe is wrong
And that haunted me, all the way home
So ya never know, never never know
Never know enough, til its over love
Til we lose control, system overload
Screamin no no no, no no
I aint lovin you, the way I wanted to
See I wanna move, but cant escape from you
So I keep it low, keep a secret code
So everybody else dont have to know

So keep ya love locked down, ya love locked down
So keep ya love locked down, ya love locked down
So keep ya love locked down, ya love locked down
You keep ya love locked down, you lose

مارمولک زنگ زد و گفت از محل کارم زنگ زده اند و سراغم را گرفته اند. اوقات تلخی کرد که باز زده به سرم؟ خندیدم گفتم آره. فحش داد و قطع کرد. من هم این سوال را برایش اس ام اس کردم که:

می دانی بی خانمان شدن چگونه رخ می دهد؟

جوابی نیامد. رسیدم کافه عکس. چایی و کیک با خامه و شکلات و رضا سرایی و گپ و گفت درباره اوضاع مملکت. چرخی در پایتخت زدم و طبق معمول هیجان زده شدم از تکنولوژی و عقب مانده بودن خودمان. به این فکر کردم که به عقب ماندگی اعتقاد ندارم اما وقتی پای تکنولوژی به میان می آید دیگر نمی توان از چیزی دفاع کنم.

موسیقی را عوض می کنم. david cook.

You say you gotta go and find yourself
You say that you're becoming someone else
Don't recognize the face in the mirror
Looking back at you

You say you're leavin
As you look away
I know theres really nothin left to say
Just know i'm here
Whenever you need me
I'll wait for you

So i'll let you go
I'll set you free
And when you see what you need to see
When you find you come back to me

Take your time i wont go anywhere
Picture you with the wind in your hair
I'll keep your things right where you left them
I'll be here for you
You say you gotta go and find yourself
You say that you're becoming someone else
Don't recognize the face in the mirror
Looking back at you

You say you're leavin
As you look away
I know theres really nothin left to say
Just know i'm here
Whenever you need me
I'll wait for you

So i'll let you go
I'll set you free
And when you see what you need to see
When you find you come back to me

Take your time i wont go anywhere
Picture you with the wind in your hair
I'll keep your things right where you left them
I'll be here for you

When you find you come back to me
When you find you come back to me
When you find you come back to me

گربه سیاهه دوباره زاییده. قرار شد با بهنام یک تابلو سفارش بدهیم با این عنوان:

شیرخوارگاه محمدرضا و پسران.

و بزنیم دم در خانه.

زیر لب زمزمه می کنم: برگرد پیشم. و یاد کارتون زمزمه گلاکن می افتم. بچه تر که بودم پخش می شد. چقدر عجیب بود.

بوی تغییر می آید اما نمی دانم از کدام طرف است. دارم دنبالش می گردم. طوفان شروع می شود بی آنکه بادی وزیده باشد قبلش. همه چیز را دارد با خودش می برد به غیر از من. گویی می خواهد شاهدی باشم برایش.

... برگرد پیشم.

ستونی عظیم تا آسمان ساخته است. می گوید:

- می بینی؟

با سر تایید می کنم. می گوید:

- پس چرا ساکتی؟

نگاهش می کنم. به خودم می گویم تو خود می دانی میان زمین آسمان٬ من زمین را انتخاب کرده ام. 

بطری آب را سرمی کشم٬ این سومین بطری ست اما تاثیری ندارد. آب های اقیانوس ها را تصور می کنم. خیلی دلم می خواست الان کنار اقیانوس باشم. دریا کفاف نمی دهد. بیکرانگی اقیانوس دست کمی از آسمان پر ستاره ندارد. خودم را تصور می کنم که درون اش معلق هستم. یاد خوابی می افتم که سالها پیش دیده ام. خرس قطبی سفیدی هنگام شنا کردن از رویم رد شد. سنگی اش را احساس کردم درون آب و زمانی که از خواب بیدار شدم٬ قفسه سینه ام درد می کرد.

مردی پلاستیک خریدش پاره می شود. پیازها می افتند کف خیابان. می روم کمکش. به گمانم فکر می کند قصد دزدی دارم! پلاستیک را رها نمی کند. چند ماشین نزدیک بود ما را همانند پیازها له کنند. بوق می زنند. عصبانی می شوم.

- ولش کن این کیسه رو!

با تحکم می گویم. پیرمرد جا می خورد. کیسه را رها می کند. پیازها را می اندازم داخل کیسه. پیرمرد غر می زند که همه چیز تقلبی شده است. به خودم می گویم ما خودمان بزرگترین تقلب هستی هستیم. راه می افتم.

- نمی خواهی برگردی؟

بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم می گویم:

- نه. من تصمیم خودم را گرفته ام. بذار مقربین کسان دیگری باشند.

- دیشب از چه کسی طلب بخشش کردی؟

- از...

می ایستم. تنم داغ می شود.

- ...برنمی گردم.

راه می افتم. آرام تکرار می کنم: من بر نمی گردم... می فهمی؟ و داد می زنم: برنمی گردم! اینجا چشمانی وجود دارند که به همه بهشت می ارزند. بگذارید بهشت خودم را خودم بسازم مثل تمام زندگی ام که حاصل تلاش خودم است. ممنونم به خاطر توجه تان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 12:41  توسط مارمولک  | 


گاهی به این نتیجه می رسم که انسان و خوردن میوه ممنوعه، افسانه ای بیش نیست. انسان زمانی از بهشت رانده شد که حرف زد. زمان هایی می رسد که لغات معلق در میان دهان من و گوش تو، جان می گیرند برای خودشان. می شوند یک چیز دیگری. هر چقدر سعی می کنم بگیرمشان و چالشان کنم درونم، نمی شود. لیز می خورند، در می روند و گلوله می شوند. قفسه سینه ام را سوراخ می کنند، خون بالا می آورم و آرام تو را نگاه می کنم. زمان هایی می رسد که در حین صحبت کردن، بیگانه ترین لحظه زندگی ات را با جهان پیرامون ات تجربه می کنی. زمان هایی می رسد... هیچی... دارم دوباره حرف می زنم.

----------------------------------------------------------

می روم درخت ها را نگاه کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 10:16  توسط مارمولک  | 


پكي زد به سيگارش و دودش را فوت كرد سمتم و خنديد و گفت:

- سيگار؟

- نه ممنون. تو كه مي دوني دكتر قدغن كرده...

- دكتر؟

خنديد و ادامه داد:

- آره جون تو... خب بگو از سيگار خوشش نمياد!

بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:

- از سيگار خوشش نمياد. راحت شدي؟

اين بار بلند بلند خنديد و گفت:

- پس اون همه اهن و تلپت چي شد؟

داشتم كاهو خرد مي كردم. دست از كار كشيدم و باز بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:

- شما توي آشپزخونه كاري دارين؟

- باز كم اوردي؟ كنت س يكدص حخ صثندصر صثهخادر صثكنمدرز  گحختثص گئصر گهتص گحن برنت...

ديگر نمي شنيدم دارد چه مي گويد مارمولك حراف. همه چيز دوبار در غباري تيره گم شد. چاقو را فشار دادم داخل كاهو. خون زد بيرون.

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 14:26  توسط مارمولک  | 


گاهي وقتي حرف مي زنم، به مساله اي كاملا متناقض از آنچه مي گويم، مي انديشم. گويي انسان ديگريست كه در حال صحبت است و من از منظر او به جهان مي نگرم. آن زمان است كه احساس بيگانه بودن مي كنم با خودم. نمي شناسمش. اوايل احساس اضطراب شديدي مي كردم اما اين اواخر سعي مي كنم سكوت پيشه كنم و آرام و بي صدا از كنارش رد شوم. حتي نگاهش نمي كنم. راستش اين اواخر... احساس عجيبي دارم. به بدنم بيشتر فكر مي كنم... الان دلم مي خواهد بروم بيرون و بي هدف پياده روي كنم. راستش اين اواخر... مي خواهم خودم را بسپارم دست كسي و بروم... بروم. راستش اين اواخر... درونم سيال شده است، همانند مذابي سرخ رنگ گداخته اي كه رو به دريا دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 19:12  توسط مارمولک  | 


بر نیزه قدرت می توان تکیه کرد اما نمی توان رویش نشست.

                                                                   مارمولک

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 2:54  توسط مارمولک  | 

 

غور
جارو می‌خورد این فرش
هر چند صباحی، بیهوده
وَ پرزها وُ گره‌هاش
عاری می‌شود از هر ذره خاطره‌ای
مگر از طرح‌‌های اسلیمی

غباری معلق
روی در روی پنجرة بسته
می‌ماند یک چند
بی هیچ تعلق
یا حسرتِ سفری، راهی یا خاکی حتی

آنَک به صحنة رقصی ماننده می‌شود
با سایه‌روشن نقش‌هایی بر آن
که از تموّج خویش
در حیرت‌اند

                                آرام قریب

                            15 مرداد 1388

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:29  توسط مارمولک  | 


خیابان پر شده از لیوان های یک بار مصرف له شده.

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 14:30  توسط مارمولک  | 


یک کم اوضاع پیچیده شده است. ضبط را روشن کردم. تازگی ها موسیقی الکترونیک بیشتر جذبم می کند. En Voice گذاشتم. نگاهی به لیست آهنگ هایش انداختم. Dreamland را انتخاب کردم. پکی به سیگارم زدم، سرزمین رویا. می نشینم روبروی مانیتور و به خیال پردازی هایم فکر می کنم. از پله ها می دوم بالا. از میان آدم ها رد می شوم. همه چیز کش می آید. صدایی از پشت سرم می شنوم، برمی گردم. ردیفی از درختان دارند با یکدیگر حرف می زنند و به من اشاره می کنند. عرق می کنم. برمی گردم. راه پله ای وجود ندارد. بالا را نگاه می کنم. آسمان ترک خورده است، همانند صحرایی سوزان. صدای ماشینی از دور دست به گوش می رسد که با سرعت زیاد در حال نزدیک شدن است. بچه ای از عرض خیابان در حال رد شدن است. ماشین با سرعتی باور نکردنی با او برخورد می کند. من فریاد می کشم. از لای شکاف های آسمان نوری کبود همه جا را روشن می کند. باد می وزد. باران می آید. درختان رقصی جنون آمیز آغاز کرده اند. می بینم اش میان جمعیت. از پله ها می دوم پایین و با خودم فکر می کنم راه یافته است به سرزمین رویاهایم.

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 13:13  توسط مارمولک  | 


Welcome To My Life

This is not really me
You're an angel not asking who I am
You understand
That is not really you
You look at me as if I'm something more
Well dream on

Welcome to my life
You see it is not easy
But I'm doing all right
Welcome to my dream
It's the only one who needs me
And stays right by my side

Welcome to my wonderland
It'll take time to find out where we stand
In all this mess
There was the first day for me too
And I had no guide and I was lost like you
I still am

But it makes me feel alive

Welcome to my life...

Once upon a time there was a guy
Who thought life is a joyride of ladies and red wine
He was so sure he'd get the prices and the glory with his rhymes
He'd never need no one to be there beside him
Now they're all surrounding me and I feel lonely
So lonely

Sunrise Ave

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 11:49  توسط مارمولک  | 


میس کارتون فرموده اند سوتی بازی کنم. من مشکلی با این بازی ندارم اما درواقع مشکل اینجاست که نمی دانم کدام یکی را بزرگ ترین اش تلقی کنم. بنابراین تصمیم گرفتم در مراحل مختلف در این بازی شرکت کنم. مثلا:

قرار گذاشته ایم وقتی دیگر مونثی در فنی نباشد، سیگار آزاد باشد. در بیشتر مواقع، وقتی خروجی مجله ای باشد، کار تا دیر وقت ادامه می یابد و آخر شب دیگر خودمانیم و خودمان. چند شب پیش، یادم نیست خروجی کدام مجله بود. دیدم رضا مختاری دارد سیگار می کشد. داشتم کار می کردم.

همانطور که قبلا ذکر شد، ما در فنی یک عدد موجود داریم به اسم امین مویدی که همه را ماچ می کند. هر از چندگاهی ناگهان صدای یک بوسه از گوشه ای به گوش می رسد. آن شب، ناگهان صدای بوسه ای بلند شد که در حد تجاوز بود. من هم بلند داد زدم:

- کی بود به گا رفت؟

هیچ صدایی از هیچ کسی بلند نشد. بلند شدم دیدم خانم فرجی پشت کامپوترش دارد کار می کند و مابقی زیر میز. خانم فرجی عاشق کارش است، انقدر که هیچ صدایی را نمی شنود! فکر کنم این ماجرا بیش از آنکه سوتی من باشد، سوتی رضا مختاری است که معاهده را نقض کرده بود و سیگار می کشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 19:23  توسط مارمولک  | 


دیشب تازه رسیده بودم خانه که ایمان زنگ زد، حدود 10:30 شب بود...

- پاشو بیا...

- به جون ایمان تازه رسیدم خونه... دارم ظرف می شورم...

- پاشو بیا! این مدت اصلا معلوم هست کجایی؟ هان؟ هیچکی ازت خبر نداره... پاشو بیا... منتظریم.

زنگ زدم به آژانس و در این بین ظرف ها را شستم. نگاهی به ساعتم انداختم، 10:45 دقیقه. لباس عوض کردم. آشغال را بردم دم در. آشپزخانه را مرتب کردم. یک جاروی سردستی کشیدم. کارهای فردا را چک کردم. نگاهی به ساعتم انداختم، 11:00. دوباره زنگ زدم آژانش.

- فرستادین؟ نیومده... باشه منتظر می مونم.

موزیک را عوض کردم. KraftWerk. صدای ماشین آمد. رفتم دم در. همسایه محترم بود با دوست پسر محترم ترش. در را بستم تا در حوزه شخصی آدم ها دخالتی نکرده باشم. نگاهی به ساعتم انداختم، 11:15. دوباره برگشتم دم در. یک پژو مشکی ایستاده بود و راننده داشت پشت تلفن داد و بی داد می کرد، با خودم فکر کردم الان سکته می کند. ایستادم منتظر. نگاهی به ساعتم انداختم، 11:30. راننده داد می زد. نگاهش کردم، سنی نداشت. 11:35. 11:40.

- آقا شما ماشین می خواستین؟

خودش بود. میان آن همه داد و فریاد، فرصتی پیدا کرده بود تا این جمله را بگوید. سوار شدم. ماجرا سر یک عدد دختر بود طبق معمول. می خواستش ولی پدر دختر می خواست دامادش یک آدم پولدار باشد. سیگار روشن کردم، دیدم بهترین وقت است که بدون اجازه می شود در آژانس سیگار کشید. دو سه باری نزدیک بود از آن تصادف هایی بکنیم که در برنامه در شهر نشانمان بدهند.(راستی هنوز این برنامه پخش می شود؟ چون من تلویزیون ندارم.) در اتوبان مدرس بودیم که تلفن قطع شد. من پکی به سیگارم زدم و نگاهش کردم.

- خودتون فهمیدین دیگه، مگه نه؟

- انقدر قیافم خنگه؟

- اختیار دارین... جسارت نکردم... نمی دونم چیکار کنم...

و شروع کرد به تعریف کردن. صدایش را نمی شنیدم. به بیلبوردها نگاه می کردم. دود سیگارم را می بلعیدم. باد می خورد به صورتم. همه چیز کش می آمد. احساس سبکی می کردم. رسیدم دم خانه ایمان. پول را دادم. در را باز کردم. برگشتم و نگاهش کردم.

- تو فیلم The Fall رو دیدی؟

سوال احمقانه ای بود، معلوم بود ندیده است.

- نه!

- قهرمان فیلم به خاطر یه دختر خودکشی می کنه اما نمی میره ولی فلج میشه و در بیمارستان سعی می کنه بازم خودش رو بکشه... دوستش میاد ملاقاتش و میگه: ببین هیچ زنی ارزش خودکشی نداره... دست بردار از این کارات. تو هم دست بردار از این مسخره بازیت و برو به زندگیت برس مرد.

نگاهی بهم انداخت. آرام شد ناگهان و گفت:

- هیچ وقت اینجوری ندیده بودم قضیه رو...

در را بستم و رفت. عرض خیابان را که رد می کردم به خودم گفتم: کاش یکی پیدا میشد این جمله رو به خودم می گفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 19:10  توسط مارمولک  | 

 

راستش طبق معمول همه اماکن دولتی و غیر دولتی٬ توالت مردانه و زنانه از یک دیگر جداست٬ مجله هم همچنین. چند وقت پیش بعد از خواندن کاغذی که روی اش نوشته بود:

لطفا نظافت را رعایت کنید و دستمال! را در توالت نیندازید.

                                                                واحد خواهران

این سوال برایم پیش آمد:

دقیقا واحد خواهران دستشویی کجاست؟

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 18:57  توسط مارمولک  | 


ظهر تابستان است.

و مشغول نقاشی کردن ام. صبح مجبور شدم خودم را توضیح بدهم. نه اینکه کسی اسلحه گذاشته باشد روی شقیقه ام، نه. اما مجبور شدم خودم را توضیح بدهم.

ظهر تابستان است.

و نمی خواهم باشم

همچون شعری که نخواهد بسرایندش.

ظهر تابستان است.

و دستانم رنگی ست. مردی معلق میان آسمان و زمین است انگار. مردی که خون بالا آورده است، اکنون بر بوم سفید من جا خوش کرده است.

ظهر تابستان است.

و دلم می خواهد بروم.

ظهر تابستان است.

و دلم می خواهد پس هر سرابی را  کنکاش کند که در جاده اهواز-خرمشهر روی آسفالت شل، نقش می شود. و من عرق بر بدن نشسته، آرام و بی صدا، به زندگی فکر می کردم. به دشت سوزانی که درونم بود و مارمولک های زیادی درون اش زندگی می کردند. دلم می خواهد از میان سراب اش عبور کنم.

ظهر تابستان است.

و دلم نمی خواهد باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 15:41  توسط مارمولک  | 

I Put A Spell On You

I put a spell on you
Because you're mine.
I can't stand the things that you do.
No, no, no, I ain't lyin'. No.
I don't care if you don't want me
'Cause I'm yours, yours, yours anyhow.
Yeah, I'm yours, yours, yours.
I love you. I love you.

Yeah! Yeah! Yeah!
Yeah....
I put a spell on you.
Lord! Lord! Lord!
Cause you're mine, yeah...
I can't stand the things that you do
When you're foolin' around.
I don't care if you don't want me.
'Cause I'm yours, yours, yours anyhow.
Yeah, yours, yours, yours!
I can't stand your foolin' around.
If I can't have you,
No one will!
I love you, you, you!
I love you. I love you. I love you!
I love you, you, you!
I don't care if you don't want me.
'Cause I'm yours, yours, yours anyhow

marilynmanson

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 23:2  توسط مارمولک  | 


تازگی ها می ایستم و فقط نگاه می کنم. نگاه می کنم به آدم هایی که از مقابلم رد می شوند. اتفاقاتی که رخ می دهند و من نظاره گرهستم، آرام و بی صدا با سیگاری بر لب و لیوانی در دست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 3:9  توسط مارمولک  | 


جوراب شستن، مساله این است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 0:51  توسط مارمولک  | 

 

دلم می خواهد بروم خانه اما نشسته ام جلوی مانیتور. بچه ها دارند شام می خورند ولی من حتا نمی توانم به جویدن فکر کنم چه برسد به بلعیدن. از صبح تا به حال گویی بجای خون٬ در رگ هایم فلز مذاب جریان دارد. حامد برایم چایی می آورد. عکس تماشاچی می خواهند. موسیقی گوش می کنم. تنها راه منتزع شدن از محیط است. دلم می خواهد بروم خانه اما نشسته ام جلوی مانیتور. پهلوهایم زق زق می کنند. گویی بجای خون٬ در رگ هایم فلز مذاب جریان دارد. تازگی ها از تکرار کردن لذت می برم٬ عین زندگی ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 23:39  توسط مارمولک  | 

 

قبل از این که بروم دانشکده هنر٬ می رفتم کاخ سعدآباد همراه با دفترچه ای و قلمی. می نشستم و طراحی می کردم. یک عدد قهوه خانه هم موجود بود که دیزی و قلیان می داد. البته آخر ترم مجبور بودم با هزار بدبختی جزوه بگیرم از همکلاسی ها تا نیافتم. هرچند درس خواندن در واحد فنی جنوب لذت بخش بود و بچه های کامپیوتر حکمرانی می کردند اما فوتبال بازی کردن با سربازهای میراث فرهنگی در زمین تنیسی که روزگاری شاه مملکت در آن٬ ایام می گذرانده است٬ مزه دیگری داشت. انقدر رفته بودم سعدآباد که دیگر پول بلیت نمی دادم. راستش نمی دانم چرا اینها را می نویسم. اما شده است که ناگهان یاد خاطراتی بیافتم که گویی برای همیشه محو شده اند. امروز از آن روزهاست و من می خواهم بروم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 12:48  توسط مارمولک  | 


همیشه روزهای آرامی وجود دارند که در پس شان طوفانی خفته است.

همیشه روزهای گرمی وجود دارند که در پس شان هیزم لازم می شود.

آیا همیشه برای من تنها یک بهانه ست؟

همیشه آخرین "به سلامتی" به مستراح ختم می شود.

همیشه آخرین صفحه کتاب زودتر خوانده می شود.

آیا همیشه برای من تنها یک بهانه ست؟

همیشه ماهی قزل آلا در انتهای رودخانه می میرد.

آیا من یک قزل آلا هستم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 3:24  توسط مارمولک  | 

 

دیروز احساس عجیبی داشتم٬ احساس حل شدن.

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:56  توسط مارمولک  | 


نشسته ام لبه پشت بام و به جاذبه فکر می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 15:45  توسط مارمولک  | 


چشمان اش را بست. دنیا دور سرش چرخید. لبخند زد از ناچاری. کف دست اش سوزش خفیفی احساس می کرد. از گوشه چشم اش نگاهی به دستش انداخت. جسمی سرد را احساس می کرد. نفسی عمیق کشید. پیراهن اش قرمز شد. کمی سرش را بالا آورد. زیر قفسه سینه اش، زخمی عمیق دید. لبخند زد. سرش را گذاشت زمین و به آسمان خیره شد و خندید. انقدر خندید که سرفه اش گرفت. سرفه کرد و خون بالا آورد. نفس عمیق کشید. به آسمان نگاه کرد و خودش را در هیبت پروانه ای تصور کرد که آزاد و رها در میان گل های رنگارنگ در حال پرواز است. به گذشته فکر کرد، به زمانی که آزادانه درون دنیای کودکی اش پرواز می کرد. نسیم خنکی را روی پوست اش احساس کرد. گویی درون دریاچه ای آرام مشغول شناست. برگشت، صورت مادرش را دید که کنار ساحل ایستاده و در حالیکه دست تکان می دهد، لبخند می زند. برگشت. مادرش محو شد. نگاهی به دور و برش انداخت. آسمان کبود و آب خون آلود شد. تکانی خورد، چشمان اش را باز کرد. داشتند صلیب را برپا می کردند. جرمش این بود که تنهایی را به بهشت ترجیح داده بود. 

***

شرکت در بازی یادداشت های روزانه ی 1 انسان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 3:19  توسط مارمولک  |