تبليغاتX
روزگردی های یک مارمولک
 

دومن نوشته یک چیز خوشحال کننده بنویسم...

می دانی دوست من٬ ما عادت کرده ایم در اینگونه مواقع اگر کسی حرفی به غیر از دیگران بزند٬ نادیده اش بگیریم. می دانی چرا در این مدت مطلبی ننوشتم؟ برای اینکه می دانم در این همهمه جمعی اگر کسی از خودش بگوید٬ برای هیچ کسی اهمیت ندارد. اما بیا به خاطر بیاوریم که فردیت مهم ترین چیزی بود که در این مملکت نادیده گرفته شد. فکرکنم بارها و بارها بر این مساله پافشاری کردم. هنوز هم معتقدم در این حرکت های اجتماعی٬ آنچه نادیده گرفته می شود فردیت انسان هاست. ما نیاموختیم که چقدر مهم هستیم و در نتیجه چقدر دیگران مهمند. ما نیاموختیم هدفی برای خودمان تعریف کنیم. ما نیاموختیم چگونه می شود روی پای خودمان بایستیم. تاریخ سیصد سال اخیر را نگاه کن٬ خیلی هم دور نرو. نمی خواهم موعظه کنم چراکه هرچه بیشتر نگاه می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که واعظان خود کار دیگر می کنند.

دوست من٬

یاد آن حکایتی افتادم که روزی روزگاری پادشاهی ستمگر (شاید هم ستمگر نبوده ولی لزوم داستان این را می طلبد) به وزیرش دستور می دهد که گوزیدن را در شهر ممنوع کند. دستور اعلام می شود. از آن روز به بعد مردم در زیرزمین ها دور هم جمع می شدند و می گوزیدند و به حاکم ٬که اتفاقا ریش هم نداشته٬ می خندیدند. غافل از اینکه بیرون چه اتفاقی درحال رخ دادن بود.

آری دوست من٬ چنین است تاریخ این سرزمین. به این سی سال هم ختم نمی شود. به دین و ایمان هم مربوط نمی شود. به اعتقاد داشتن و نداشتن به چیزی هم مربوط نیست. شاید به درون خبیث خودمان برمی گردد که هرچیزی را دستمایه قرار می دهیم تا دیگران را له کنیم و به مقصدمان دست یابیم.

دوست خوبم٬

خطرناک ترین انسان ها کسانی هستند که فکر می کنند و دیگران به خوبی از این خطر مطلع هستند. نگاه کن ببین جوامع انسانی چگونه با نخبگان خود رفتار کرده است در طول اعصار مختلف.

دوست خوبم٬

متاسفم که نمی توانم مطلب خوشحال کننده ای بنویسم اما این را بدان که همه چیز برای من درون لایه ای از طنز پیچیده شده است٬ حتی مرگ که به ظاهر غم انگیز است. یادم می آید وقتی مادربزرگم مرد و من داشتم با بیل خاک می ریختم داخل قبر٬ گریه ام گرفت و بعد خنده ام گرفت از گریه کردنم. نمی دانستم برای چی گریه می کنم. برای مادربزرگم؟ برای خودم؟ برای مادرم؟ شاید هم هیچ کدام. زندگی بامزه است٬ این را می دانم.

دوست خوبم٬

زندگی بامزه بهتر از زندگی بی مزه است. همانطور که آدم های بدمزه به مراتب بهتر از آدم های بی مزه هستند. پس اگر زندگی بدمزه می شود می توان امید داشت که روزی هم بامزه بشود.

این ها را در غیاب محمدرضا نوشتم.

پسره معلوم نیست سرش با کجاش بازی می کنه تازگی ها.

قربانت مارمولک

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:49  توسط مارمولک  | 

 

آیا گوگل لوگوش را تغییر خواهد داد؟

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 13:18  توسط مارمولک  | 

 

- من فکر می کنم انقلاب نمیشه توی این مملکت.

داشتم دنبال رنگ نارنجی می گشتم تا هویج بکشم. گفتم:

- چی گفتی؟

با دست اشاره کرد به پشت سطل آب و گفت:

- کور! اوناهاش... وای که تو چقدر گیجی! گفتم انقلابی در کار نیست...

همین طور که داشتم هویج ام را می کشیدم٬ پرسیدم:

- چرا؟

- ببین عزیزم! تنها جوامعي مستعد انقلابند که قدرت سياسي حاکم بر آن جوامع از مردم و اقشار جامعه فاصله گرفته و فاقد پايگاه اجتماعي باشد، در اين حالت اگر قدرتي مورد حمايت اکثريت، در جامعه پديد آيد و در پي خواسته‌هاي اکثريت مخالف نظام حاکم باشد تضاد ميان قدرت سياسي و قدرت اجتماعي شکل مي‌گيرد. اين تضاد در بهترين حالت به يک انقلاب موفق تبديل مي‌شود و اين در صورتي است که يا قدرت سياسي در حالت ضعف خود باشد و يا قدرت اجتماعي از حمايت قوي مردمي و رهبري قدرتمند برخوردار باشد. به این می گن تضاد قدرت سیاسی با قدرت اجتماعی.

- ریدم!

- اون که کار همیشته... باید یه کم قرمز قاطیش می کردی!

- خبه حالا... تئوریت رو بده...

- سیگار داری؟

برگشتم و نگاهش کردم.

- نه انگار تو یه چیزیت میشه... روی تخت هست.

رفت و برداشت و همین طور که داشت روشن اش می کرد گفت:

- خب... ما قدرت اجتمایی نداریم...

- ما؟ باز تو خودت رو قاطی آجیل کردی نخود؟

- ببین سال ۵۷ هم همین رو گفتم کسی باورش نشد!

برگشتم که فحش خواهر مادر بدهم بهش ولی زده بود به چاک.

-

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:29  توسط مارمولک  | 

 

مارمولک این روزها راه می رود و گاهی لبخند می زند٬ گاهی زیر لب یک چیزهایی می گوید و گاهی عصبی ست.

- چیزی شده؟

- کوری؟ نمی بینی؟

می خندم و می گویم:

- چی رو نمی بینم؟

عصبی می شود.

- نه! انگار یا واقعا خنگی یا خودتو زدی به خنگی...

- خودم رو زدم به خنگی.

سیگاری روشن می کند.

- تو از کی تا حالا سیگار می کشی؟

- از وقتی تو خودتو زدی به خنگی.

می روم دست می اندازم دور گردن اش.

- می دونی چیه؟ باید مقاومت کرد رفیق. باید ایستاد. مهم نیست کجا اما باید ایستاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 22:38  توسط مارمولک  | 

 

- رییس جمهور محبوب و منتخب فرمودند تا آزادی مطلق در ایران فاصله اندکی وجود دارد...حیف که خانواده توی ماشین است...

زد روی فرمان و این جمله را گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 21:7  توسط مارمولک  | 

 

بعد از سی سال گندش زد بالا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 15:33  توسط مارمولک  | 

 

دستم به نوشتن نمی رود. مدتی ست دستم به نوشتن نمی رود. این روزها همه در خیابان ها دنبال رای هایشان می گردند٬ در میان آتش و خون. سی و یک سال است دارم زندگی می کنم. سی و یک سالی که برای هر کدامشان خاطره ای دارم. سی و یک سالی که با انقلاب شروع شد٬ جنگ داشت و سپس آزادی خواهی. سی و یک سالی که با دلهره گذشته است. سی و یک سالی که سخت گذشته است اما گذشته. سی و یک سال است که دارم درون شهر راه می روم. سی و یک سال است هر روز دشمن در کمین است. سی و یک سال است که مردمان سرزمین ام هر روز فرهنگ شان دریوزه تر می شود. سی و یک سال است که به همین منوال گذشته است و نامم نهاده اند: فرزند انقلاب. سی و یک سال است که دارم این نام را یدک می کشم. سی و یک سال است که انقلاب با من است. سی و یک سال است که هر روز مقابل خودم انقلاب می کنم. سی و یک سال است که ارزش هایم را بالا و پایین می کنم. سی و یک سال است که هر روز برای خودم دشمن می تراشم و نهایتا پای میز مذاکره می نشینم. سی ویک سال است که صف بستن های متعددی را می بینم٬ سی و یک سال است. سی و یک سال است که هر سال اش کاروان به آب دسترسی پیدا نمی کند و من هر سال باید تشنه تر از سال قبل به دنبال سرابی درآن دور دست ها بدوم٬ سی و یک سال است. سی و یک سال است که خودی ها گردن غیرخودی ها می زنند و من با خودم چقدر بی خود هستم. سی و یک سال است شعار مرگ بر... را از حفظ کرده ام و من دایم به دنبال مرگ می گردم. سی و یک سال است خیابان انقلاب٬ تابلویی بیش نیست و من هر روز تابلوام را تمیز می کنم تا به چشم دیگران پاکیزه باشم٬ سی و یک سال است. سی و یک سال است کتاب ها نایاب همچنان نایابند و من کلی کتاب نیمه خوانده دارم. سی و یک سال است همه چیز زیر و رو شده است و من هر روز درون خودم همه چیز را زیر و رو می کنم تا شاید بیابم آنچه را هرگز نیافته ام. سی و یک سال است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 12:43  توسط مارمولک  | 

 

گاهی اوقات٬ ابتدای روز با حوادثی شروع می شود که همچنان "ناگهانی" هستند. دیشب حدود ۴ بامداد بود که خوابیدم. نمی دانم چرا انقدر زود خورشید خودش را درخشاند. نگاه کردم٬ دیدم آباژور بالای سرم را خاموش نکرده ام! نگاهی به ساعتم انداختم: پنج و پانزده دقیقه.

خوابم نمی برد. به این نتیجه رسیدم که بیدار بمانم و تکلیفی را که امین مویدی برای صفحه گالری همشهری جوان بهم سپرده٬ انجام بدهم. تازگی ها از نوشتن درباره نقاشی حالم بد می شود. دلم نمی خواهد درباره هنر حرف بزنم. امیدوارم روزی نرسد که تحمل دیدن اش را هم نداشته باشم. با این حال مجبورم بنویسم چون وظیفه ام است. شروع کردم به ورق زدن تاریخ هنر مدرن. تکراری شده اند اما هنوز جذابند. می خوانم چندباره اصطلاحات و جنبش ها را. ناگهان درمیابم: یادم نمی آید... مطلقا یادم نمی آید! من این کتاب را پنج بار خوانده ام. حافظه ام سفید سفید است. با "نادانستگی" مواجه می شوم. پشت گردنم داغ می شود. یاد حجم کارهای مجلات می افتم.خسته شده ام. احساس کودک پنج ساله ای را دارم که به علت یتیم شدن مجبور است کار کند تا خرج خانه را دربیاورد.

تصاویر را یکی یکی مرور می کنم. ده سال است کارم همین است و هر بار باید تعریفی جدید از آنها برای خودم بسازم. می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم٬ مجبورم بنویسم. بلند می شوم و زیر کتری را روشن می کنم. اکرم برایم کتاب خریده است. گذاشته ام زیر دستم. یک جایی می فهمم که دیگر ذهنم برای نوشتن یاری نمی کند چون "مبدا" را با "ع" نوشته ام!

نگاهی به جلد کتاب "سفر در اتاق تحریر" می اندازم نوشته "پل استر". کتاب را باز می کنم... ناگهان اتفاق رخ می دهد:

" دستمایه ی انسان در زندگی تجربه هایش نیست بلکه استدلالی است که در مورد تجربه هایش دارد".

توماس هابز این جمله را گفته یا نوشته است. روی جلد کتاب یک اسب سفید است درون اتاق خوابی که میز تحریری گوشه اش است. من در اتاقم اسب ندارم فقط هرازچندگاهی عنکبوتی از میان اش عبور می کند. دوباره شروع می کنم به نوشتن. مجبورم٬ می فهمی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 19:37  توسط مارمولک  | 

 

تازگی ها می خوابم و بیدار می شوم٬ به همین سرعت. امروز صبح وقتی موبایلم زنگ صبحگاهی اش را زد٬ گفتم:

- اِاِاِ... به همین زودی!

نمی دانم طبق کدام حکم تا ۴ صبح بیدار می مانم. به گربه ها غذا می دهم. باید با ماهی ام صحبت کنم تا غمگین نشود. تازگی ها از کنار کتابخانه ام که می خواهم عبور کنم٬ سرم را پایین می اندازم. از کنار همدیگر می گذریم بی آنکه به روی یکدیگر بیاوریم که چقدر کارهای نصفه نیمه داریم. چقدر کاغذ از لای صفحات کتاب ها بیرون زده است.

- می بینی چقدر بی برنامه زندگی می کنی؟

- آره...

- آره و مرگ!

- ببین! وقتی خودم اعتراف می کنم دیگه تو چرا خودت رو میندازی وسط؟ اصلا عادت کردی خودت رو نخود آش کنی.

- بهتر از چس فیل بودنه که!

دست کشیدم به پیشانیم و زیر لب گفتم: من دارم تاوان کدام گناه را پس می دهم.

- باز کم اوردی؟

- آره...

- چه خوب!

بلند شدم رفت داخل حیاط. چه شانسی آوردم که گربه ها حرف نمی زنند. 

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:34  توسط مارمولک  | 

 

همچنان دارم "تاکسی نوشت ها"ی ناصر غیاثی را می خوانم:

- چپ! راست! سر چهار راه چپ٬ بعد مستقیم.

- اوکی!

- می شود این جا سیگار کشید؟

مست است! دریغ کردن سیگار از آدمی که الکل خورده٬ جنایتی هولناک است.

راست می گوید. راننده تاکسی نگاهی به کتاب می اندازد و به دستبندهایم همچنین. شهر پر شده است از دروغ های تبلیغاتی٬ رفتارهای تب آلود جوانان٬ حرف های تکراری میانسال ها و تحلیل ها آبکی راننده های تاکسی. بعد از سی سال می گویند ما حق مان این نیست. خنده دار است٬ خیلی خنده دار است. اصلا چرا دارم درباره انتخابات می نویسم. پس برمی گردم به نوشته های غیاثی:

فردا که از خواب مستی بیدار می شوم٬ یادم می آید یورگن سی و چهار سال داشت. پدرش را هرگز ندیده بود. مادرش الکلی بود. در یتیم خانه بزرگ شده بود. از شانزده سالگی به قول خودش به زندان رفت و آمد داشت. یورگن جاکش بود. رقبای عرب یک زن تایلندی را از دستش درآورده بودند و می خواست انتقام آن ها را از یک خارجی بگیرد. آخر شب٬ وقتی می رفت٬ لابه لای قهقهه های مستانه اش٬ گفته بود:

- چرا این روزها همه چی برعکس شده؟ قرار بوده من تو را بکشم یا تو مرا؟

نمی دانم چطوری با این نوستالژی نوشته های غیاثی کنار بیایم. اینکه از ایران بروی و غم غربت بگیردت و دایم به ایرانی بودن ات ارجاع بدهی. این ایرانی بودن هم از آن چیزهای اعجاب انگیز است٬ احمقانه می شود گاهی. کتاب را می بندم. Daniel Powter دارد می خواند:

You call me through the windows
You call them through the floor
You sent these flyers to find me
Now they're kicking down my door

Am I still the one

Am I still the one

Am I still the one

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 14:59  توسط مارمولک  | 

 

بی تفاوت شدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همین قدر که می بینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 22:21  توسط مارمولک  | 

 

وقتی زیاد کار کنی٬ وقتی شب ها فقط خودت را بیاندازی روی صندلی٬ وقتی تمام فکر و ذکرت نقاشی باشد و انقدر خسته باشی که نمی دانی کمرت درد می کند یا کلیه هات٬ وقتی نزدیک به ۱۰ ساعت در شبانه روز صدای خودت را نشنوی٬ وقتی از صبح زود درگیر مجله باشی و آخر شب هم عکاسی را در روستایی در بندرعباس پیدا کنی٬ وقتی عصرها نتوانی از پله طبقه سوم بیایی به طبقه چهارم٬ وقتی نفس کم بیاری هنگام حرف زدن٬ وقتی با همه این احوالات کیف کنی که داری کاری می کنی که تا بحال در مطبوعات انجام نشده است٬ آن وقت دیگر زمانی نمی ماند که بروی قبض تلفن خانه ات را پرداخت کنی تا شب ها بتوانی وبلاگت را بنوسی. معذرت می خواهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 16:55  توسط مارمولک  | 

 

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم٬ انسان های زیادی هستند که از کنارم رد می شوند و من از بعضی هایشان خوشم می آید و می ایستم و نظاره شان می کنم٬ با آنها گپ می زنم٬ سیگار می کشم٬ به حرف هایشان گوش می کنم و... اما نمی دانم چقدر دیگر می مانم. بعضی هایشان می روند بی آنکه برگردند و نگاهم کنند. به خودم می گویم:

- هی مرد! اینها دوستان صمیمی ات هستند. در حالیکه پشت شان به توست٬ دارند ترکت می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 17:35  توسط مارمولک  | 

 

- بیا بریم صبح ها پارک قیطریه ورزش کنیم.

زل زدم بهش.

- آخه نیما یه چیزی بگو که توی کونت بگنجه!

- حالا ببین... صبح بهت زنگ می زنم... ولی وای به حالت اگه موبایلت خاموش باشه.

صبح از خواب بیدار شدم و به ساعتم نگاهی انداختم٬ دیدم عقربه ها حدود ۱۵ دقیقه به ۷ را نشان می دهند. گفتم نیما خوابش برده که تلفن زنگ زد.

- الو محمدرضا! بیا.

- کجا؟

- توی کون من دیگه! پارک!

لباس پوشیدم و رفتم. همین طور که داشتیم می دویدیم. گفت:

- حال کردی؟

گفتم:

- تو باید حال کنی که کونی به این بزرگی و خوش آب و هوایی داری.

به دویدن ادامه دادیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 17:1  توسط مارمولک  | 

 

- چطور حالیت کنم دوستت ندارم؟ که مرد اید آل من نیستی؟ که دست از سرم بردار؟ که مرا به حال خودم بگذار؟ می خوای بیایی کجا؟ فکر کردی می گذارم با من بیایی بالا؟ تو اصلا چی می خواهی از جان من؟

- هیچی؟ فقط می خواهم ترا تا در خانه ات برسانم.

- لازم نکرده. زنی که هنرمند نیست٬ زیاد حرف می زند٬ پول دوست است٬ بدلباس است و...و...و... به چه درد تو می خورد؟

- چی داری می گویی؟ پس من چرا برگشتم این جا؟

- چه می دانم چرا برگشتی. لابد چون دوستم داری. ها؟

- پس می دانی.

- این همه نگو دوستت دارم٬ دوستت دارم. هزار بار گفته ام بر زبان آوردن این کلمه دنیایی مسوولیت به همراه خودش می آورد و تو آدم بی مسوولیتی هستی.

به اینجای داستان که رسیدم٬ خنده ام گرفت از موقعیتی که در آن بودم. داخل تاکسی داشتم از مجموعه تاکسی نوشت های ناصر غیاثی٬ داستان "ای عشق" اش را می خواندم. یاد تاکسی نوشت های خودم افتادم و البته این دیالوگ که برایم آشنا می آمد و درواقع آشنا بود.

- نمی توانم بدون تو بمانم٬ دوستت دارم. به خاطر تو برگشتم ام. فقط به خاطر تو.

کلماتش پر از التماس و استغاثه است. شاید هم چشم هایش اشک آلود شده.

- بیخود! تو نه می توانی بدون من بمانی نه با من. یک سال پیش چمدان ات را بستی و رفتی. یک سال آزگار هیچ خبری از تو نشد. ناگهان ظهور می کنی و می گویی دوستم داری؟ شب خوش!

از گوشه چشم نگاهی به دختری که کنارم نشسته بود کردم. داشت نیم نگاهی می کرد به کتاب. و لابد با خودش فکر می کرد این چی داره که این یارو داره می خنده...

- اصلا آمدی که چی؟

- می خواهم دوباره برگردم پیش ات٬ با هم باشیم. من دوستت دارم.

- نع! نع! نع! چند بار تکرار کنم؟ من دوستت ندارم٬ دوست پسر دارم٬ آزادم و از زندگی ام راضی هستم. احتیاج به بار اضافه هم ندارم.

اگر به فال قهوه اعتقاد داشتم حتما به این نتیجه می رسیدم که غیاثی فنجان قهوه من را با خودش برده یا جا به جا کرده یا در فنجان نشسته من باز قهوه ریخته و خورده.

- نمی خواهم دوباره برویم زیر یک سقف. هفته ای دو سه بار که همدیگر را ببینیم٬ با هم باشیم٬ برویم بیرون٬ غذایی بخوریم٬ برایم کافی ست.

- چه خوش خیالی تو! مردی که با من هست٬ باید همه ی وجودش با من باشد٬ م جسم اش٬ هم فکرش و هم جیب اش.

- من هم٬ هم دلم با تو هست٬ هم جسمم٬ هم فکرم و هم جیبم.

- قربان جیب ات بروم. منظورت پولی ست که سالی ماهی یک بار از فروش تابلو های کیچ ات گیرت می آید؟ آن که پول سیگارت را هم تامین نمی کند.

اااااااااااا... این خود خودم هستم. انگار قیافه ام دیدنی ست چون مردی که سمت راستم نشسته است هم علاقه مند شده است به ماجرا.

- تلفن نزن! نامه ننویس! تابلو نفرست! ای میل هم نزن! من نمی خواهمت٬ حتی به عنوان یک دوست هم نمی خواهم ببینمت. این را بکن آویزه ی گوشت. می فهمی؟ خداحافظ. آقای راننده. ممنون و شب بخیر.

- آقا من نرسیده به سنایی پیاده می شم... بفرمایید.

کتاب را می گذارم داخل کیفم. سر کار انقدر سرم شلوغ است که نمی توانم مابقی داستان را بخوانم. بیشتر به خودم فکر می کنم. پریز توالت مشکل پیدا کرده است و من شب ها شاعرانه می روم مستراح. خانه را گند گرفته است. باید نقاشی ام را تحویل خریدار بدهم. طبق معمول دیرکرد داشته ام. سعی می کنم زودتر از سر کار بزنم بیرون. سعی ام جواب می دهد. می رسم دم خانه. کلید را در قفل می چرخانم. هنوز در را نبسته ام٬ کسی می زند به شیشه. راننده وانت است. نقاشی را تحویل می دهم. می روم برق کار می آورم.

- اتصالی دارد...

- خب برای همین گفتم تشریف بیارین!

مجبور می شویم سیم روکار بکشیم. این "رو کار" هم از آن لغات بامزه روزگار است. چقدر ایهام دارد! مشغول تی کشیدن می شوم. ظرف ها را می شورم. دیشب یک لیوان تلفات دادم. حیف شد. شکستن لیوان برایم عین سقوط کنکورد بود! کارها که تمام می شود٬ می نشینم روی صندلی خودم...

- چرا این زن ها حرف حسابی حالی شان نمی شود؟

- دوست من٬ من فقط راننده ی تاکسی هستم جانم. چیز زیادی حالیم نمی شود. این یکی هم سوال سختی ست٬ رفیق!

دلش پر است٬ اما انگار دارد لبخند می زند. ادامه می دهم:

- ولی خانم معتقد بودند شما حرف حالیت نیست.

- نمی شود یکی را دوست داشت٬ با این وجود اما رفت یک مدتی گم و گور شد؟ نمی شود یکی را دوست داشت و شب و روز با هم نبود؟ نمی شود یکی را دوست داشت و مایملک او نبود؟

- می بینید که نمی شود. می شود؟

نه انگار نمی شود. تمام سعی را کرده ام. کمی مکث می کنم. نه! شاید هم تمام سعی را نکردم. می مان سر دوراهی مثل همیشه. سیگار دود می کنم. از نیمه شب گذشته است. کتاب را می گذارم زمین. می روم به آشپزخانه. می خواهم آخرش را ناگهان بخوانم.

حساب کتابهامان که تمام می شود٬ می گویم:

- دلم می خواهد چیزی از تو بپرسم. اجازه دارم؟

- بفرما!

- حالا می خواهی چه کار کنی؟

- مست! 

لیوانم را سر می کشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 12:0  توسط مارمولک  | 

 

سر کار٬ در تمام مدت روز داشتم به این فکر می کردم که چقدر بیگانه ام با محیط اطرافم. ساکت شده ام. چند پست قبل هم نوشتم اما امروز با مابقی روزها فرق داشت٬ فقط می شنیدم. تازگی ها دلم می خواهد بنشینم و دیگران را نظاره کنم. من هیچ نسبتی با دیگران پیدا نمی کنم. هرچقدر سعی می کنم تا به خودم بقبولانم که انسان موجودی اجتماعی ست٬ هیچ دلیلی برای خودم نمی یابم٬ هیچ دلیلی. شاید بهتر باشد دلیلی برای خودم بتراشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 2:5  توسط مارمولک  | 

 

دارم روی یک کار جدید کار می کنم. از آن کارهاست که دارد خوب پیش می رود و همین موضوع نگرانم می کند. هر وقت یک نقاشی خوب پیش می رود یعنی گندش یک جایی درمی آید یا مثل یک گلوله از کنار سرت عبور می کند و گوش ات صدای سوت اش را می شنود. دقیقا همان لحظه که فکر می کنی همه چیز دارد خوب پیش می رود٬ می روی از اتاق بیرون تا لیوان ات را پر کنی و برمی گردی و همه چیز خراب می شود. با خودت فکر می کنی این کثافت چیه که من کشیدم. خوشبختانه هنوز به این مرحله نرسیدم در مورد این کار.

نشستم مقابل اش.

- یک چیزیش کمه... کمه... اما نمی دونم چیش...

- باز داری با خودت حرف می زنی؟

صدایش از اتاق بغلی می آمد. گفتم: 

- باز خودت رو انداختی وسط؟

- آره!

- یک دفعه می زنم دمت رو می کنم تا حالت جا بیاد.

زد زیر خنده و گفت:

- حداقل بزن یک جایی که دیگه درنیاد!

- پس میزنم توی تخمت.

- بی ادب!

- تو خوبی...

- به جای این یکی به دو ها بچسب به نقاشیت...

- من که داشتم همین کار رو می کردم... تو خودت رو قاطی کردی... داشتم فکر می کردم یه چیزیش کمه...

مکثی کرد و گفت:

- یه چیزی بکش اون گوشش...

بلند شدم و یک ماهی کشیدم که دارد از آسمان می افتد پایین. آمد و نگاهی انداخت. باز مکثی کرد و گفت:

- واقعا هیچیت به هیچیت ربط نداره... آخه این ماهیه چیه اون وسط؟

همین طور که داشتم به کارم نگاه می کردم٬ گفتم:

- خودت گفتی یک چیزی بکش. منم همین کار رو کردم... تا حالا با خودت فکر کردی هیچی به هیچی ربط نداره... من همیشه دلم می خواد یه چیزی معلق باشه توی هوا... از اینکه وضعیت اش معلوم نباشد لذت می برم... میان زمین و هوا... افتادن و نیفتادن... بودن و نبودن... یک مبحثی داشت ابن عربی درباره سایه ها. چندین سال پیش خوندم. به نظرم عجیب غریب آمد. یادم باشد یک بار برایت توضیح بدهم. راستی...

و برگشتم. رفته بود. خودم را برای خودم مرور می کردم در تمام آن لحظات. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:36  توسط مارمولک  | 


رقص با بانوي مضطرب يك عدد بازي را انداخته با عنوان "بودن از جنس مخالف". راستش نمي دانم اين بازي ست يا رولت روسي اما مي شود امتحان اش كرد. در واقع همين جاست كه فكر مي كنم ديوي درونم پنهان است. چرا كه قوانين حقوق بشر به من مي گويد:"انسان بودن ربطي به مذكر و مونث بودن ندارد". من هم همين گونه فكر مي كنم يعني به برابري حقوق مرد و زن،  بدون در نظر گرفتن جنسيت. اما راستش اصلا دلم نخواست مونث باشم. به گمانم هيچ متفكر زني وجود ندارد. من يك جمله قصار دارم:

همه زن ها مثل همند، همانطور كه همه مردها مثل همند.

اما اگر زن بودم دسته كمي از آنچه الان هستم نداشتم. بگمانم جسارت در زن ها وجود ندارد. مي گويند ما در اين مملكت نمي گذاريم زن ها به جايي برسند، در ممالك ديگر چطور؟ نمي دانم اين جنگ ديرينه كي اتمام مي پذيرد اما به نظرم اين جنگ بقاي هر دو طرف درگيري را تضمين مي كند. برايم بامزه است وقتي مي بينم گروه زنان با بوق و كرنا اعلام مي كنند فلان بانو فلان كار را كرده است. خب كرده باشد٬ مگر نه اينكه انسان بودن مهم است پس فيل كه هوا نكرده است. كارش را انجام داده. اين چيزهاي زن بودن برايم مسخره است. البته هنوز حقوق بشر را فراموش نكرده ام. و درواقع اين را بگويم كه نمي توانم هرگز خودم را جاي يك زن بگذارم، اعتراف مي كنم. البته هرگز به خودم اجازه نداده ام تحقيرشان كنم چرا كه فكر مي كنم اولا حق اين كار را ندارم و دوم اينكه طبيعت شان چنين است. همان طور كه مردها هم طبيعت شان چنين است.(چرا وارد اين بازي شدم؟ دارم گند بالا مي آورم).

مادربزرگم معتقد بود اگر پدرم زن مي شد، يك فاميل را بهم مي ريخت. به گمانم اين نظر دانشمندانه مادربزرگم درباره من نيز صدق مي كند. البته براي يك چيز هم كه شده حاضر بودم زن بشوم. زن ها در بهترين جاي خانه مستقر هستند يعني آشپزخانه. بچه ها كه مي آيند خانه ام، مي گويند آشپزخانه ات حس جالبي دارد. شايد به خاطر آن مقدار زنانگي ست كه درون هر مردي يافت مي شود. البته من اگر زن بودم هرگز حاضر نبودم مردي را كه سبيل دارد٬ ببوسم چه برسد به ريش.

بهتر است تمام اش كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 13:45  توسط مارمولک  | 


تازگي ها زمان مي گذرد از يك ماجرايي و بعد از آن عصبي مي شود. ديگر مثل سابق نمي مانم تا جر و بحث كنم، مي روم. راهم را مي كشم و مي روم. تازگي ها ديگر حوصله نوشتن در وبلاگم را ندارم اما هر روز مثل يك سرباز وظيفه مي آيم و مي نويسم.

وظيفه...

وظيفه...

زندگي ام وظيفه اي شده است.

وظيفه دارم هر روز صبح از خواب بيدار شوم. وظيفه دارم سماور برقي را روشن كنم. وظيفه دارم نگاهي بياندازم به خودم درون آيينه. وظيفه دارم بيايم سر كار. وظيفه دارم مسووليت پذير باشم. وظيفه دارم فقط.

زندگي ام وظيفه اي شده است.

وظيفه...

وظيفه...

بعد از 3 هفته نقاشي كشيدم. تنها راهي كه باعث مي شود از زندگي وظيفه اي دور شوم، نقاشي ست. تازگي ها به خودم مي آيم و مي بينم ساعت هاست حتي صداي خودم را نشنيده ام. بي نتيجه با ديگران وارد گفت و گو مي شوم. دلم را خوش مي كنم. از همان ابتدا مي دانم چه خواهد شد اما وظيفه دارم، پس انجام اش مي دهم. با خودم فكر مي كنم تفاوت ها مي توانند كنار گذاشته شوند اما ته وجودم مي دانم كه هرگز چنين نخواهد شد اما به عنوان يك انسان وظيه دارم، پس سعي ام را مي كنم.

سعي مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 12:33  توسط مارمولک  |