|
بی آنکه بدانم اتفاق افتاد
|
وودي آلن
بعضي روزها يک طور ديگر شروع مي شوند يا شايد هم من فکر مي کنم طور ديگريست در حاليکه چنين نيست. امروز هم از همان روزهاست. بعد از يک ميهماني شلوغ، وقتي صبح از خواب بيدار مي شوي و سکوتي بي رنگ اما سنگين خانه را فرا گرفته است، سعي مي کني با صداي روشن کردن کبريتي، سنفوني تنهايي ات را بنوازي و روزت را آغاز کني و قفل در را باز کني و راهي اتوبان شوي و در اتومبيل دريابي که همان سکوت کنارت نشسته است و دست سنگين اش را بر شانه ات مي فشرد. به خانه که باز مي گردي، سراپا غرق شده اي در سکوت. سلام مي کني اما در سکوت. مي نشيني به خواندن کتابي اما کلمات در سکوت غوطه مي خورند و تهنشين مي شوند. سرت را فرو مي بري در پيرهنت، آرام، خيلي آرام و زير لب نجوا مي کني: (براي اين زير لب نجوا مي کني چون هراس داري که سکوت بگريزد.)
- آهاي... کسي اونجا هست؟
و ناگهان پژواک جمله ات را مي شنوي. آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... . به تندي سرت را بيرون مي آوري، وحشت زده. گوش مي کني، چنان سگي که براي شکار نشسته است. نه! سکوت همچنان بر تخت نشسته است همانند پادشاهان. يقه پراهنت را با دست مي فشاري مبادا صدايي بيرون زند. فوري بلند مي شوي و شروع مي کني به گريختن. گريختن خيس. صداي نفس هايت بلند مي شود. پيراهنت به گريختن خيس ات مي چسبد و سوزش گلويت چند برابر مي شود. بايد بدوي وگرنه سکوت شکسته مي شود. نبايد شکسته شود اين قانون توست. همچنان پيراهنت را در مشت مي فشاري و مي دوي.
- بدو مرد! بدو!
جهان غرق سکوت است در حاليکه من مي دوم.
انسل آدامز
"اعصابم امشب خراب است، خراب. پيشم بمان.
با من حرف نمي زني؟ حرف بزن، حرف.
فکر چه مي کني؟ چه فکري؟ هان؟
سردرنمي آورم چه فکري مي کني، فکر کن، فکر."
من فکر مي کنم ما در کوچه ي موشان مسکن داريم
آنجا که مردگان استخوان هايشان را گم کرده اند.
تي.اس.اليوت
- اشتباه شده...
روزها يکي پس از ديگري مي گذرد و همچنان نگران روزهايي که قرار است بيايند.
***
تلفن دارد زنگ مي خورد در گوشش. منتظر مي ماند.
- اشتباه شده...
***
براي همه چيز بايد هماهنگ کرد حتي براي مواجه شدن با مرگ.
- شما؟
- اشتباه شده...
***
اندوه بزرگ! اشتباه مي شود وقتي مي آيم و مي نشينم در آستانه ي دري که گمان مي کنم تو در پس اش خفته اي، تا مبادا مبادا کلاغي بر سيم تير برقي ناگهان قاري بخواند، تا مبادا قاري دهان باز کند و پند دهد، تا مبادا مبادايي رخ دهد و تو اي اندوه بزرگ، بزرگ ترين فرستاده ي خدايان! از خواب بيدار شوي و سراغم را بگيري. اما افسوس که "اشتباه شده" و تو قرن هاست که کنار کلاغ نشسته بر سيم تير برق، بيداري و مردمان را نگاه مي کني.
باد خزان آمد
خون پیچک کهن سال بیرون زد
قرمز نارنجی
کلمه برای عبور است
عبور کردن از میان خون و عشق
قرمز نارنجی
مرز دیوار روبرو از لابلای این رد خون تیره تر به نظر می رسد.
مرز دیوانگی ام
آبی ست.