امروز 20 آبان است و می خواهم در باب "تو" بنویسم.
برایم سخت است، خودت می دانی چرا. اما وقتی صحبت از تو به میان می آید نمی دانم چرا تن می دهم.
آیا تو همان"من" ی؟ منی که باید بنشیند و خودش را درون آیینه بنگرد؟ خسته می شوم از ندیدن آیینه. می دانی؟ آیینه را هرگز نمی توان دید چراکه همیشه تصویری در آن منعکس است.
"تو" چطور می توانی آیینه "من" باشی زمانی که خودت پر از تصویر هستی؟
امروز ۱۹ آبان است و مي خواهم در باب "گفت و گو" بنويسم، مساله اي كه برايم در الويت قرار دارد. تقسيم بندي گفت و گو برايم اينگونه است:
- گفت و گوي رو در رو.
- گفت و گوي مجازي.
كه خود شامل زير مجموعه اي از:
. گفت و گوي تلفني
. گفت و گوي اينترنتي
. گفت و گوي نوشتاري
. گفت و گوی ذهنی
مي شود.
تا آنجا كه من مي دانم گفت و گو در واقع بر زبان استوار است. بدين معني كه قراردادهاي زباني بايد وجود داشته باشند تا دو طرف بتوانند با يك ديگر وارد گفت و گو شوند. اگر اين قرارداد وجود نداشته باشد، گفت و گو شكل نمي گيرد. براي مثال يك چيني نمي تواند با يك ايتاليايي وارد گفت و گو شود. به همين علت قرارداد ديگري بين شان برقرار مي شود كه ما آن را ايما و اشاره مي ناميم اما اين ايما و اشاره زبان الكني ست و به همين علت گفت و گوهاي كوتاهي صورت مي پذيرد. پس اولين قدم پذيرفتن "قرارداد" است اما قبل از آن وجود "دو" نفر بايد به اثبات رسيده باشد. در غير اين صورت ما با مونولوگ مواجه مي شويم نه ديالوگ.
در گفت و گوي رو در رو، "چشم" نقش بسيار مهمي به عهده مي گيرد يعني نظاره گر است. تمام حركات طرف مقابل را زير نظر دارد و كلمات را با حركت ها تطبيق مي دهد و گاهي تصديق و گاه تناقض پيدا مي كند.
در گفت و گوی رو در رو٬ "فضا" نقش مهمی دارد که خود شامل زمان و مکان می شود. انتخاب زمان و استقرار در مکان مناسب می تواند به شکل گیری یک گفت و گو کمک کند.
مخفی کاری در گفت و گوی رو در رو٬ بسیار سخت تر از مخفی کاری در گفت و گوی های دیگر است اما امکان پذیر هست. در جهانی که من در آن زندگی می کنم٬ گفت و گوی رو در رو بسیار به ندرت اتفاق می افتد چرا که ما گفت و گو را با بحث یا جدل اشتباه می گیریم. در گفت و گو قرار نیست دو طرف بر یکدیگر چیره شوند. اما در بحث یا جدل٬ از ابتدا یک توافق ضمنی و پنهانی بین طرفین صورت می پذیرد که یکی برنده باشد چرا که بحث یا جدل بر اساس استدلال شکل می گیرد نه بر اساس توافق. به عقیده من تفاوت اساسی گفت و گو با دیگر روش های صحبت کردن در همین نکته نهفته است یعنی توافق کردن. ما باید بپذیریم که بر سر لغات به توافق برسیم و سپس به گفت و گو بنشینیم. در ادبیات سیاسی گفت و گو با مذاکره بسیار متفاوت است. سیاسیون به خوبی به لغاتی که به سمت همدیگر پرتاب می کنند واقفند. به همین دلیل یک سیاستمدار٬ سخنور خوبی ست یا می باید باشد.
در بسیاری از مواردی که شاهدش بوده ام٬ گفت و گو در واقع همانند شطرنج بازی کردن با میمون است. به این معنا که شما اولین سربازتان را به روش سوییسی دو خانه به جلو می برید و منتظر حرکت میمون می مانید اما او ناگهان مهره شاه شما را برمی دارد و می بلعد. درواقع بازی را تمام می کند چراکه تمام تلاش شما برای دست یافتن به "شاه" حریف است. میمون خیال شما را راحت می کند. می توانید بروید پیاده روی کنید و به باخت تان بیاندیشید چراکه هیچ منطقی برایش ندارید. شاید دودکردن یک سیگار یا دیدزدن باسن یک خانم بتواند کمی به شما کمک کند تا این باخت را فراموش کنید.
در جهانی که من در آن زندگی می کنم٬ کمتر دیده ام دو نفر مشغول گفت و گو باشند. آنها در توهم به سر می برند. در گفت و گو هیچ پیش فرضی وجود ندارد بلکه همانطور که گفتم٬ قراردادها هستند که باید مشخص شوند. درباره دیگر روش های گفت و گو باید بگویم٬ به نظرم هیچ کدامشان گفت و گو نیستند چراکه هیچ وقت مشخص نمی شود طرف مقابل آیا دارد حقیقت را بیان می کند یا سایه ای از دروغ را. بعدها درباره شان خواهم نوشت.
دلم می خواهدت...
می دانی...
دلم می خواهد ایستاده جهان را ترک کنم.
صبح ها، تازگی ها، که از خواب بیدار می شوم، احساس غریبی دارم. نمی خواهم از خانه بروم بیرون. انسان گریز نشده ام اما انسان ترس شده ام. شب ها که از سرکار برمی گردم خانه و در را پشت سرم می بندم، احساس آرامش می کنم. این مدت فیلم زندگی ام دارد برمی گردد به عقب. و ای کاش با دور تند این اتفاق رخ می داد. انقدر آهسته برمی گردد که تمام جزییات اش را می بینم حتی آنهایی که خیال می کردم فراموششان کرده ام.
گاهی فکر می کنم به چه علت دارم انقدر تلاش می کنم. آیا بهتر نبود کارمند اداره پست و تلگراف و تلفن بودم و از 9 صبح تا 3 بعدازظهر کار می کردم و مابقی روزم می گذشت و به فکر عیدی آخر سال بودم؟
گاهی فکر می کنم چقدر آدم های اشتباهی روی این کره وجود دارند. لوله کش های زیادی را دیده ام که نقاش شده اند و نقاشان اندکی را دیده ام که کارمند شده اند. جامعه ام از بی سوادی مزمن رنج می برد. دانشگاه ها هر سال سیلی کارشناس می ریزند بیرون. همه جای مملکت دارند یک چیزی می سازند. همه مدال های ورزشی را داریم درو می کنیم. ماهواره هوا می کنیم. جشنواره بادبادک ها راه می اندازیم. رییس جمهور محبوبمان دکتر است. دریانی ها بر سوپرمارکت ها حکم می رانند. برج میلاد کون آسمان را سوراخ می کند. صادراتمان هر روز بیش از پیش می شود. تعداد اختراعات به ثبت رسیده از جمعیت مان بیشتر است. از آب پرتقال انرژی تولید می کنیم. همه چیز نشان می دهد که ما داریم به سرعت نور پیشرفت می کنیم. پس چرا همه می نالند؟
و من در میان همه این مسایل دارم فکر می کنم قرار است من چه نقشی داشته باشم در جهانی که دارد نابود می شود. چرا من؟ می فهمی؟ انسان ترس شده ام. گاهی فکر می کنم نکند بیماری روحی دارم. از نزدیکانم می ترسم چراکه آنها راحت تر می توانند به پرونده زندگی ام دست یابند. می فهمی؟ انسان ترس شده ام و از همه بیشتر از خودم می ترسم.
از خودم می پرسم قرار است بیایی و کجای زندگی ام بنشینی.
***
راستش یادم می آید پارسال دو روز مانده به نمایشگاهم مطلبی در وبلاگ سابقم نوشتم. امروز دوباره خواندم اش و راستش را بخواهید به خط آخرش خندیدم. البته نه خنده ای از ته دل، بلکه به نظرم رسید، تلخ بود اما نمی دانم چرا.
***
از خودم می پرسم چگونه می شود صحبت از همزیستی کرد وقتی نمی دانی کجای جهان ایستاده ای.
***
راستش جغدهایم رفته اند و نشسته اند لبه دیواری و در نبودشان سگ هایی آمده اند و خوابیده اند پشت در. حالا که نگاه می کنم، می بینم خیلی چیزها تغییر کرده است و یک چیز نه. انسان ها آمده اند و رفته اند و از درونم عبور کرده اند. زمین با فصل هایش بازی کرده است. آب های زیادی یخ زده اند و ابرهای متراکم بسیاری، آب شده اند. دوستانی را از دست داده ام و شاید به لیست دشمنان افرادی اضافه شده ام. متاسفم اما کاری از دستم برنمی آید.
***
از خودم می پرسم چرا گاهی دنیای مان حداقل مثل بادکنک سبک نیست.
***
داشتم می گفتم... راستش آن یک چیز، خودم هستم. گویی ایستاده ام و نظاره می کنم جهانی را که از کنارم عبور و گاهی هم با من برخورد می کند، برخوردی سهمگین.
***
از خودم هیچ نمی پرسم چراکه جایی نمانده است بر بدنم تا آن را یادداشت کنم.
***
سگ های دست و دلباز، مجموعه اخیرم است که بعداز ظهر جمعه 15 آبان در گالری گلستان، به نمایش درخواهند آمد و تا 21 آبان همانجا می مانند.
***
از خودم می پرسم نجاست سگ با خاک پاک می شود، آیا به همین علت انسان را زیر خاک می کنند.
***
راستش سگ هایم دارند تاوان پس می دهند، شاید تاوان کارهایی که نکرده اند. عبور می کنند از میان ماجراها و اتفاقات و روزمرگی ها، بی صدا. از آن دور دست ها سایه ای ازشان دیده می شود به سختی. نزدیک تر که می آیند، زخم هایشان پدیدار می شود. رد خون شان روی تنم می ماند. ته گلویم شوری اش را حس می کنم که به تلخی می زند. تلخ شده ام.
روزهایی در جهان هستند که برای من کنار گذاشته شده اند. باید انتظار بکشم و نظاره گر باشم.
چیزی احمقانه تر از این در دنیا هست
که نامت پابلو نرودا باشد؟
پابلو نرودا
امروز از صبح ذهنم شروع به کار کرد٬ از صبح زود. از صبح زود٬ زمانی که کارگر افغانی از پشت پنجره اتاقم رد شد و بیل اش با سر و صدا به دنبالش دوید٬ ذهنم شروع به کار کرد. سعی کردم به روی خودم نیاورم و خودم را به خواب بزنم اما نشد که نشد.
چه کسی می تواند دریا را متقاعد کند
که عاقل باشد؟
پابلو نرودا
امروز از صبح ذهنم طغیان کرد٬ از صبح زود. راستش چرا دروغ٬ از دیروز داشت آرام آرام تکان هایی می خورد اما من به روی خودم نمی آوردم. داشت درون تاکسی به این می اندیشید که آیا در هر خیری٬ شری و در هر شری٬ خیری نهفته است؟ و آیا در جهان خیر و شری وجود دارد؟ دقیقا در این لحظه یک ستاره دنباله دار با برخورد با سیاره ای٬ آن را نابود می سازد٬ آیا نابودی مساله ناگواری است؟ و اگر ناگوار است آیا ناگواری بد است؟ اگر نیست پس چرا برخورد یک ستاره دنباله دار به زمین می تواند ناگوار باشد؟ آیا نابودی زمین در کائنات تاثیری می گذارد؟ و آیا همه این سوال ها باید در اتوبان مدرس حلول کنند؟ اتوبانی که حالم از ترافیک اش بهم می خورد.
آیا گاه شیطانم
یا همیشه خوبم؟
پابلو نرودا
بچه که بودم کتاب های علمی زیاد می خواندم. دلم می خواست بدانم گلبول قرمز چه تفاوت ظاهری با نوع سفیدش دارد...
اگر همه رودخانه ها شیرین هستند
پس دریا نمک اش را از کجا می آورد؟
پابلو نرودا
یادم هست یک بار می خواستم آتشفشان درست کنم. گلسیرین می خواستم با پرمنگنات سدیم. اتفاق خاصی نیافتاد فقط نزدیک بود خانه آتش بگیرد.
آیا افکار عاشقانه
درون آتشفشان های خاموش می ریزند؟
پابلو نرودا
ذهنم٬ تنم را رنجور می کند. پاییز آرام و بی صدا می آید می نشیند در حیاط خانه. صورتم را می چسبانم به شیشه. نفسم بخار می کند و پاییز تار می شود و مبهم و رازآلود. گاهی اسرار نهفته ای٬رابطه ام را با انسان ها می شکافد.
چرا پاییز آن قدر میان درختان پا سست می کند
تا برگ ها بریزند؟
پاییز شلوار زرد خود را
از کجا آویخته است؟
این واقعیت دارد که پاییز
در انتظار حادثه ای است؟
شاید لرزش یک برگ
و یا جنبش کائنات؟
آیا در زیر زمین مغناطیسی است
مهربان با پاییز؟
پابلو نرودا
باز هم خوابم نمی برد. صدای برخورد قطرهای باران با کانال کولر همراه می شود با خواندن مرغی پشت پنجره اتاقم. خانه سرد است. بخاری اتاق کارم را روشن می کنم و عودی را هم. دودش می پیچد در خانه. در آیینه به چشمانم نگاه می کنم. انقدر جدی هستند که به سختی می توانم پی ببرم درون شان چه می گذرد. خورشید از لای ابرها برای زمین دلربایی می کند، این زمین... این "زمین تنها مانده". می روم چایی عسل لیمویم را درست کنم. احساس سیالیت می کنم.
لباس هایم را از وقتی رسیده ام خانه، درنیاورده ام. زانویم درد می کند، بدجوری درد می کند. دلم می خواهد با همین لباس ها و کفش بروم توی تخت. صبح از خواب بیدار شدم و با خودم فکر کردم کلی کار دارم. رفتم بانک ملی و نوبت گرفتم:
39 نفر در انتظار.
رفتم بانک صادرات و دکمه را فشار دادم:
16 نفر در انتظار.
سارا اس ام اس داد که:
فرستادم.
انقدر زمان بندی دقیق بود که همه کارها پشت سر هم انجام شد. از صادرات درآمدم، رفتم ملی و آژانس رسید در خانه. پوستر چاپ شده. یقه هفت را خریدم و در حالیکه ناامید شده بودم از تماس با پدرم، تصادفی همدیگر را در پاساژ تندیس دیدیم.
- تو واقعا زمان بندی می فهمی یعنی چی؟
باز خودش را انداخت وسط... (توجهی نمی کنیم بهش، مارمولک الاغ!) او هرگز نخواهد فهمید چرا این همه کار کردم. چون:
فاطمه ام آمد.