تبليغاتX
روزگردی های یک مارمولک
بی آنکه بدانم اتفاق افتاد
تمامي عالم تنها تصويري گذرا در ذهن خداست -يک جور فکر زيبا اما ناراحت کننده، به ويژه اگر تازه پول پيش خانه تان را پرداخت کرده باشيد.

                                                                                                                            وودي آلن

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 11:32  توسط مارمولک  | 

خيلي از شب ها مي شود که آدم ها دور يکديگر جمع مي شوند و وقت گذراني مي کنند که تلويحا آن را خوش گذراني مي نامند. به دور از دغدغه هاي روزانه، به خوش گذراني هاي شبانه مي گذرد. بستگي به ايمان شان، نوع خوش گذراني شان تغيير مي کند. از شام هاي خانوادگي گرفته تا پارتي هاي چند صد نفره. اما شب هاي اندکي هستند که براي غم دور يکديگر جمع مي شوند. نه غم از دست دادن کسي. چرا که ايراني ها فقط به دو دليل ياد مسجد مي افتند: مرگ و مستراح.
دوست دارم اسمش را بگذارم "شب غمگزاري". چيزي شبيه به سپاسگزاري. به گمانم همه آدم ها به اين احتياج دارند که شب غمگزاري داشته باشند. در شب غمگزاري مي توان از همان ابزارهاي شب خوش گذراني استفاده کرد ولي به غم احترام گذاشت. در شب غمگزاري آدم ها اندکند. مي خندند اما در توالت بالا مي آورند. خودشان را بالا مي آورند. ديشب شب غمگزاري بود.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 10:26  توسط مارمولک  | 

بعضي روزها يک طور ديگر شروع مي شوند يا شايد هم من فکر مي کنم طور ديگريست در حاليکه چنين نيست. امروز هم از همان روزهاست. بعد از يک ميهماني شلوغ، وقتي صبح از خواب بيدار مي شوي و سکوتي بي رنگ اما سنگين خانه را فرا گرفته است، سعي مي کني با صداي روشن کردن کبريتي، سنفوني تنهايي ات را بنوازي و روزت را آغاز کني و قفل در را باز کني و راهي اتوبان شوي و در اتومبيل دريابي که همان سکوت کنارت نشسته است و دست سنگين اش را بر شانه ات مي فشرد. به خانه که باز مي گردي، سراپا غرق شده اي در سکوت. سلام مي کني اما در سکوت. مي نشيني به خواندن کتابي اما کلمات در سکوت غوطه مي خورند و تهنشين مي شوند. سرت را فرو مي بري در پيرهنت، آرام، خيلي آرام و زير لب نجوا مي کني: (براي اين زير لب نجوا مي کني چون هراس داري که سکوت بگريزد.)

- آهاي... کسي اونجا هست؟

و ناگهان پژواک جمله ات را مي شنوي. آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... کسي اونجا هست؟آهاي... . به تندي سرت را بيرون مي آوري، وحشت زده. گوش مي کني، چنان سگي که براي شکار نشسته است. نه! سکوت همچنان بر تخت نشسته است همانند پادشاهان. يقه پراهنت را با دست مي فشاري مبادا صدايي بيرون زند. فوري بلند مي شوي و شروع مي کني به گريختن. گريختن خيس. صداي نفس هايت بلند مي شود. پيراهنت به گريختن خيس ات مي چسبد و سوزش گلويت چند برابر مي شود. بايد بدوي وگرنه سکوت شکسته مي شود. نبايد شکسته شود اين قانون توست. همچنان پيراهنت را در مشت مي فشاري و مي دوي.

- بدو مرد! بدو!

جهان غرق سکوت است در حاليکه من مي دوم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 12:21  توسط مارمولک  | 

اگر کسي حرفي براي گفتن داشته باشد بالاخره روزي راه بيان اش را پيدا خواهد کرد.

                                                                                                    انسل آدامز

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 11:29  توسط مارمولک  | 


نوابغ کساني نيستند که بيش از ديگران مي فهمند بلکه کساني هستند که مي فهمند ديگران چگونه فکر مي کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 11:9  توسط مارمولک  | 


- شنيدم گلشيفته لخت شده...
- اي بابا! جد و آبادت مي رسه به همون سگ اصحاب کهف، آره؟ تازه از غار اومدي بيرون؟
- وسايل ارتباط جمعي در کنترل من نيست که.
- آهان. اگه مارمولک بودي مي تونستي بري خونه همساده نيگا کني...
- صبر کن ببينم... تو ميري خونه ي همسايه؟ خجالت نمي کشي؟
- من که قرار نيست مث تو پاسبون دم در خونه اين پسره باشم که.
- کارت زشته...
- زشت تر از کار زن سينماي ما نيستش که.
- من نمي فهمم...
- نفهمي چون.
- من نمي فهمم! اون يه انسان آزاده که متعلق به هيچ کجا نيست...
- باز شروع شد... مزخرفات انسان گرايانه...
به خودم لعنت فرستادم که چرا دوباره سر حرف را باز کردم. رفتم سرم را گذاشتم روي پاي پسر. نفس عميقي کشيد. من هم نفس عميقي کشيدم. صداي برخورد ليوان با دندان اش آمد و سپس سکوت خانه را فرا گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 13:54  توسط مارمولک  | 


"اعصابم امشب خراب است، خراب. پيشم بمان.

با من حرف نمي زني؟ حرف بزن، حرف.

فکر چه مي کني؟ چه فکري؟ هان؟

سردرنمي آورم چه فکري مي کني، فکر کن، فکر."

من فکر مي کنم ما در کوچه ي موشان مسکن داريم

آنجا که مردگان استخوان هايشان را گم کرده اند.

                                               تي.اس.اليوت

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 13:44  توسط مارمولک  | 



- اشتباه شده...

روزها يکي پس از ديگري مي گذرد و همچنان نگران روزهايي که قرار است بيايند.

***

تلفن دارد زنگ مي خورد در گوشش. منتظر مي ماند.

- اشتباه شده...

***

براي همه چيز بايد هماهنگ کرد حتي براي مواجه شدن با مرگ.

- شما؟

- اشتباه شده...

***

اندوه بزرگ! اشتباه مي شود وقتي مي آيم و مي نشينم در آستانه ي دري که گمان مي کنم تو در پس اش خفته اي، تا مبادا مبادا کلاغي بر سيم تير برقي ناگهان قاري بخواند، تا مبادا قاري دهان باز کند و پند دهد، تا مبادا مبادايي رخ دهد و تو اي اندوه بزرگ، بزرگ ترين فرستاده ي خدايان! از خواب بيدار شوي و سراغم را بگيري. اما افسوس که "اشتباه شده" و تو قرن هاست که کنار کلاغ نشسته بر سيم تير برق، بيداري و مردمان را نگاه مي کني.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 15:25  توسط مارمولک  | 

دیپلم مات ها!
+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 17:36  توسط مارمولک  | 


باد خزان آمد

خون پیچک کهن سال بیرون زد

قرمز                        نارنجی

کلمه برای عبور است

عبور کردن از میان خون و عشق

قرمز                        نارنجی

مرز دیوار روبرو از لابلای این رد خون تیره تر به نظر می رسد.

مرز دیوانگی ام

آبی ست.


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 15:56  توسط مارمولک  |